#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_116

اشک توچشماش دویید و اروم لب زد(فقط ل*ب*ا*شو تکون داد)::یعنی برم ؟؟دیگ منو نمیخوای؟؟

اخه یکی نبود بگه من اونقدر دیوونتم که حاضر نیستم تنهایی بری سره کوچه ماست بخری راست میگی مهتابم من خیلی مغرورم........

مادرجون::نه پسرم چه مشکلی پس خداروشکر با ماشین اومدیم اخه مهتاب از هواپیما میترسه

مهتاببا لحن دردناکی گفت::مامان خونه میمونم، اینجوری راحت ترم

مادرجون::نگاه کنا خدا میبخشه کدخدا نمیبخشه الانم به بابات زنگ میزنم میگم قراره باما بیای ناز نکن مهتاب یعنی حق فامیلای منو پدرت نیست که تبسمو ببینن بزار زری این بچرو ببینه دیگه تو فامیل جار نمیزنه نوه ی من از همه خوشگلتره زبونه همه بندمیاد با دیدن این گیس طلای چشم ابی مادرجون زد زیره خنده و منو مهتابم سیع کردیم یه چیزی به اسم لبخند رول*ب*ا*مون بیاریم که مطمنم به همه چیز شبیه بود جزلبخند

بابا:: مهتاب دخترم نری خونه پدرت موندی بشی ها.....

من::نه این چه حرفیه بابا...تبسم تو بغله پویان بود و با اون کاپشن بادیش خیلی تپل تر نشون میداد چشمای ابیشوگرد و کرده بودو پویان توگوشش حرف میزد

مامان::پویان جان بریم ما دل میکنی از اون جوجه

مامان مهسا::درک کنید خانم رمضانی با حسابی به وجوده این بچه تو خونه عادت کردیم

پویان::مادرجون نمیدونی یه ثانیه لمس نکردن این چقدر واسم سخته

مامان::بله شما درست میگید

همگی به سمت در میرفتن وقت رفتن رسیده بود پویان تند تند صورت تبسمم که حالا پنج ماهه بودو میب*و*سید ته ریشه همیشگیش تبسم و اذیت میکرد بخاطره همین بعده هر ب*و*سه ی پویان چشماشو میبست و با دستای کوچولوش که تو دستکش های صورتیش بودن به شونه پویان ضربه میزد اخ که دلم یه لحظه خواست جای تبسم باشم و همینجوری پویان و بب*و*سم ، پویان که منو منتظر دید با بی میلی تبسم و بغلم دادو گفت::مواظبش باش جونه تو جون تبسم بعدم رو به تبسم که از شدت سرما لپای گندش قرمز شده بود گفت::دلم واست تنگ میشه عشق بابایی

تبسمه پروی منم ادای دخترای خجالتی رو در اوردو سرشو توی سینم قایم کرد که همه با این حرکتش خندیدن......نگفت دلم واست تنگ میشه هیچی نگفت چرا منو،نب*و*سید پس چرا بغلم نکرد بگه نرو یا اصلا بگه زود برگرد دلتنگت میشم قل*ب*م فشرده شد دیگه نفهمیدم کی سوار پرشیای مشکی بابا شدیم و تهران و به مدت نامعلومی ترک کردیم........به سمت شیراز میرفتیم شهر خودم زادگاهم ولی قل*ب*م توی تهران شهر اجباریه زندگیم جا مونده بود....دلم میخواست همین الان به بابا بگم ماشینو بزن کنار...بعدشم دخترمو بغل بگیرم و راه اومدرو برگردم برم پیش پویان،برم پیش مردم...ولی ..هییی

_مهتاب مامان چرا آه میکشی

_آه نمیکشم مامان


romangram.com | @romangram_com