#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_115

_ببخش پوو...یان....بیا...از اول شروع کنیم...من..تودخترمون...خرابش نکن

کم کم نفس نفس زدناش شروع شد....پویان باید خیلی مواظبش باشی پسر خودت میدونی که چه شرایطی داره

با به یاداوردن حرف دکترترسیدم:خیلی خوب حالا نمیخواد عزاداری کنی استراحت کن

_پو...یان......

_استراحت کن مهتاب

_حداقل تبسم و بیار ببینم دلم...

_اگه شد میارمش حالا به حرفم گوش کن رفتم سمتش، روی تخت نشسته بود کمکش کردم تا روی تخت بخوابه ب*و*سه ی ریزی به چونم که روبروی ل*ب*ا*ش بود زدو گفت::باید دوباره عاشقم بشیییی

عین خری که بهش تیتاب دادن ذوق کردم ولی برای زایه نشدن اخمامو توی هم کردم و از تخت فاصله گرفتم حالا بماند که تویه جا عروسی بوداا

یک هفته ای میشد مهتاب تو بیمارستان بستری بود .........

امروز روز اخری بود ک توی بیمارستان میموند توی اتاق داشتم وضعیتشو چک میکردم مادر جون اومد داخل

_حالش چطوره پسرم...

+خوبه مادر جون حالش خوبه فقط باید استراحت بکنه

_اخه تو این تهران پراز دود و گردو غبار چجوری استراحت کنه پویان پسرم اگه اجازه بدی مهتاب و ببرم خودم ازش نگه داری کنم راستشو بخوای فامیلای ما هیچ کدوم تبسم و ندیدن بلاخره باید ازاین گیس بریده دیدن کنن دیگه بعدم اونجا اب و هواش بهترازاینجاست...گفتم تبسم و مهتاب و ببرم یه مدت پیش ماباشن البته اگر تو اجازه بدی بلاخره اختیار دارش توییی دیگه.........

مهتاب:: نه مامان نیازی نیست ترجیح میدم خونه استراحت کنم تبسم هوا به هوا میشه ....

نیشخند زدم اما درونم اشوب بود بدون تبسم و مهتاب یه مدت یعنی چقدر مهتاب با شک بهم نگا میکرد‌‌‌اخرم نشد جلوی زبونمو بگیرم و گفتم::من که مشکلی ندارم.......اتفاقا خودمم باید برم یه سمیناره پزشکی تو فرانسه چهار،پنج روز نیستم .....مهتابم تنها نباشه.... بهتره....اگه خودش بخواد میتونه بیاد..


romangram.com | @romangram_com