#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_114

وارد اتاق شدیم موهای قهوه ای بلندش دورش پخش بود مامانش بالای تختش بود و موهاش نوازش میکردو اشک میرخت باباش همون طور خیره به دیواره روبروش بود اشک تو چشماش جمع شده بود که گفت:::پسرم یک دقیقه میای بیرون

-بله حتما

این که ریه هاش جمع شده یعنی چی پسرم چیز خطر ناکی که نیست

-پدرجان ، وقتی اب بره توی دهن و اکسیژن کم بیاد اب وارد ریه هامیشه و اگه زیاد اونجا باشه ریه جمع میشه باید با احتیاط با مهتاب رفتار بشه تا ریه دوباره ترمیم بشه

پدرجون::ببخشید پسرم نزاشتم پیش زنت باشی ببخش

-نه بابا این چه حرفیه

وارد اتاق شدم مادرجون داشت اناناس بهش میداد،دلم میخواست برم سمتش و محکم بغلش کنم ولی باید تنبیه میشد اگه قرار باشه بعد از هر دعوا بخواد خودکشی کنه که درست نیست من بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودم که پدرجون گفت: خانم بهتره این زنو شوهرو کمی تنها بزاریم همه از اتاق بیرون رفتن که صدای پر بغض مهتاب قل*ب*مو به درد اورد.....

_پو..یانم...توچشمام..نگاه...هه.. نمیکنی...هه..هه..حق ...هه..داری ..خریت کردم....هه...پویان

لعنتی گریه نکن پشتم بهش بود عقلم میگفت باید تنبیهش کنی قل*ب*م میگفت خره داشت میرفت برو کنارش

_چهقدر تو مغروری...پویان

_ناراحتی؟هــــــــــری...مجبورت کردم

خفه شو پویان نشکن قل*ب*شو لعنتی مهتاب که حالا اشکاش جاری شده بود گفت::یکم خودتو عوض کن اینجوری هیچکس پیشت نمیمونه ها...غرور و بزار کنار...بشو همون پویان مهربون...

_کسی ازت نظر خواست؟

_پو..یان.. هه..هه..اینجوری حرف نزن..بخاطره خودم نمیگم یه راهنمایی از طرف کسی که دیوانه وار دوست...

_کسی راهنمایی خواست؟بهتر نیست بری خودتو راهنمایی کنی تا بعده هر دعوا مثل دختربچه های شیش ساله فکر خودکشیییی نیفتییییی هاااا


romangram.com | @romangram_com