#فقط_بخاطر_دخترم_پارت_113
_برگرد مهتااااب کمک کن به ارامش برسم
سوزش بدی توی قل*ب*م حس کردم و....
چشم باز کردم اولین چیزی ک دیدم پویان با صورت اشکی بود با باز شدن پلکام پویان از روی صندلی کناره تختم بلندشد ل*ب*ا*ش تکون میخورد نمیفهمیدم چی میگه گوشام کرشده بود پویان از اتاق خارج شد و عنوز زمانی از رفتنش نگذشته یک عالم دکترو پرستار ریختن تو اتاق خسته بودم تمام بدنم درد میکرد انگار از فاصله چندین متری روی زمین پرت شده بودم فکرم مشغول بود ، درگیر بودم .....دارمممم زجرر میکشممم مهتاب
خدایا کی بود اون دختری که از من ارامش میخواست کی منو برگردوند خوشحال بودم که برگشتم رفتارم خیلی احمقانه بود حماقت کردم من تحمل نداشتم یه روز مثل اون دختر مجازات بشم ، چقدر دلم واسه شیر خواره ی کوچولوم تنگ شده چقدر دلم میخواد تو اغوش حمایت گره پویان باشم ،پویان کنارم بودو دستامو گرفته بود کاش میشد دستاشو محکم فشار بدم ولی قدرتشو نداشتم که دستام تو دستای پویان فشرده شد چه خوب که احساسمو فهمیدی عشقم چه خوب که همراهمی زندگیم ...........
_ حالش چطوره استادچرا هیچ عکس العملی نشون نداد وقتی بهوش اومد
_پویان از تو بعیده بهترین دانشجوی من نمیدونه این طبیعیه بعده یکماه بیهوشی
_هوووف
_پویان باید خیلی مواظب باشی ریه های مهتاب جمع شد و تنفس براش خیلی سخته
_بله استاد میدونم حواسم بهش هست
_افرین پسر
از اتاق استاد بیرون اومدن و به سمت icu راه افتادم مامان اونجا بود
_مامااان چرا اینجا وایسادی
_گفتم وایسم باهم بریم منتقلش کردن به بخش پدرو مادرشم رفتن
_گوشیمو بده مامان
_همین الان پریا زنگ زد تبسم خوبه پویان چند بار زنگ میزنی
romangram.com | @romangram_com