#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_564
سارا: پری من میگم با دکترت حرف بزن. والا اینطور که تو می خوری این بچه غول تو شکمت داره رشد می کنه ها.
پدرام و سوگل با صدای بلند خندیدم و گفتم:
- زهرمار. عروس هم انقدر پرو. یک هفته دیگه عروسیته هنوز رسما زن داداشم نشدی نزار به همش بزنمااا.
سوگل: ناراحت نشو دوستم. واست خوب نیست.
دندون هام رو بهم فشردم و گفتم:
- زهرمارو دوستم. اصلا من کجام چاقه؟ یکم شکم آوردم فقط
واقعا هم فقط یکم شکم آورده بودم. اما همه می گفتن نسبت به چهار پنج ماهگی شکمم زیادی بزرگ شده.
بعد از تمام شدن شام از پدرام خواستم ببرتم خونه. سر راه یکم هم خرید کردم. وقتی رسیدم خونه کیکی رو که خریده بودم رو توی بخچال گذاشتم. گلدون روی میز آشپزخونه رو پر از رز های قرمز کردم. یه چند تا شمع هم گذاشتم تا قبل از رسیدن آریان روشنشون کنم.
یکم خسته بودم. ساعت رو واسه ساعت شش که آریان می رسید خونه کوک کردم. یه پیرهن گشاد سفید با گل های ریزرنگ رنگی پوشیدم. تو آینه یه نگاه به خودم انداختم. حسابی قیافه ام خنده دار شده بود. لباسی بود که سوگل واسه دوران بارداریم خریده بود.
romangram.com | @romangram_com