#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_563


و حالا یاد شب اولی افتادم که آریان واسه شام اومده بود خونمون.

پدرام: کجایی تو؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- هیچی داداش.

دوباره یاد اونشب افتادم. با توضیحاتی که آریان واسم داده بود قانع شده بودم. آریان واقعا دوستم داشته و بعد از ازدواج دوست داشتنش تبدیل به عشق شده. با خودم گفتم:

- بی خیال که دلش واسه سیما سوخته و استخدامش کرده. به هر حال دختر عمه اش و نمی تونسته بی تفاوت باشه.

یک هفته بعد از آشتی کردنمون آریان مسافرت هاش شروع شد. هر شب باهام تماس می گرفت. شک کرده بود که چرا همش خونه ی مامانمم و می خواست برگرده اما حسابی مخش رو شست و شو دادم که همه چیز خوبه و به کارش برسه. حتی اصرار می کردم بر نگرده. به بهونه ی اینکه درسم زیاد شده و اگه بر گرده نمی تونم درست درس بخونم.

باصدای سارا دوباره از افکارم خارج شدم.


romangram.com | @romangram_com