#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_562
- نه خانوم؟
مامان شونه اش رو بالا انداخت و خندید.
صدای اعتراض پدرام بلند شد. لپ بابا رو محکم بوسیدم و گفتم:
- بابایی من فدات بشم انقدر خوبی. من نمی دونم این پدرام به کی رفته؟
بابا لبخند پر رنگی زد و گفت:
- معلومه دیگه به مامانت.
صدای خنده ی همه مون بلند شد و که مامان با حرص گفت:
- بسه دیگه. بسه هر چی خندید. شام آماده ست.
زود تر از همه به سمت میز رفتم و مشغول خوردن شدم. یاد حرف آریان افتادم . دو ماه پیش وقتی با هم آشتی کردیم ... می گفت سر سری تصمیم ازدواج نگرفته . می گفت عاشق رفتارم شده. اینکه تو محیط آموزشگاه خیلی سنگین بر خورد می کردم و وقتی رفت و آمد های خونوادگیمون زیاد شده فهمیده که چقدر شیطنت هام زیاده ...
romangram.com | @romangram_com