#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_549


آه از نهادم بلند شد. خدای من ... یادم رفته بود از منشی بپرسم شروع کلاسش چه زمانیه ... پاورچین پاورچین به سمت در خروجی رفتم و به واحد پدرجون برگشتم. دوباره با آموزشگاه تماس گرفتم. شروع کلاسش یه ساعت دیگه بود و اونطور عمیق خوابش برده بود که حتی با صدای باز شدن در هم بیدار نشد.

توی بالکن منتظر نشستم تا اینکه بره. خوب می دونستم نهایتا نیم ساعت قبل کلاسش میره. انتظارم طولانی نشد و آریان با همون پیرهن و شلواری که خوابیده بود و حسابی چروکیده شده بود از خونه خارج شد. سریع برگشتم توی خونه ام ... ساکم رو توی کمدم گذاشتم که باز صدای در بلند شد.

سریع پشت در اتاق قایم شدم. از شانس بدم اون هم وارد اتاق خواب شد. مثل اینکه دنبال چیزی می گشت. یه نگاه به صورتش کردم. تا حالا با ریش ندیده بودمش. از قیافه اش خنده ام گرفت اما با دستم جلو دهنم رو گرفتم. خم شد روی تخت و گوشیش رو برداشت و قاب عکسم رو بوسید و گفت:

- دلم تنگته بی معرفت ... آخ اگه می شد وقتی بر می گردم خونه تو هم باشی چی می شد؟

بیشتر خنده ام گرفت. خل بودم دیگه لحظات حساس خنده ام می گرفت. امشب بر می گشتم و آرزوش برآورده میشد. قاب رو گذاشت سر جاش و از اتاق خارج شد.

با صدای بسته شدن در نفس عمیقی کشید. سریع مانتوم رو در آوردم و مشغول جمع کردن اتاق خواب شدم. تمام لباس هام رو مرتب داخل کمد چیدم. تخت رو مرتب کردم و هر چیزی رو سر جای خودش گذاشتم. ته سیگار هایی که روی میز توالت بود رو هم توی سطل زباله ریختم.

خداروشکر اتاق خواب اونقدرا کثیف نبود و سریع تمیز شد. بعد از اون سمت آشپزخونه رفتم. حدود دو سه ساعتی طول کشید تا ظرف هایی رو که کثیف کرده بود بشورم و آشپزخونه رو تمیز کنم.

تمام لباس هاش رو از روی مبل ها جمع کردم و ریختم تو ماشین لباسشویی ... حسابی میز ها رو تمیز کردم. هر چی پاکت سیگار بود رو هم توی سطل زباله ریختم. یه جارو حسابی هم به خونه زدم. یه نگاه کلی به خونه انداختم.همه چیز عالی شده بود.


romangram.com | @romangram_com