#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_548
- اما آخه ... اگه آشتی نمی کردیم چی؟
سیما: نمی ذاشتم. از همون موقعی که حس آریان رو به تو فهمیدم با خودم عهد کردم دیگه هیچ حسی بهش نداشته باشم. اونروزکه با اون وضع رفتی و این برگه رو دیدم با خودم گفتم نمیزارم هیچ جوره زندگیتون از هم بپاشه. حیف زندگیتونه ...
- ممنون ...
سیما: من دیگه داره دیرم میشه. باید برم. حلالم کن.
لبخند کمرنگی بروش زدم و گفتم:
- سفرت به خیر
به محض بسته شدن در به سمت تلفن رفتم و با آموزشگاه تماس گرفتم. آخرین کلاس آریان ساعت 9 تموم می شد. وقت به اندازه کافی داشتم تا به خودم برسم هر چند نمی خواستم بهش رو بدم. اینطوری بهتر بود. ساکم رو جمع کردم و رفتم طبقه پایین. در خونه رو که باز کردم شوکه شدم.
خونه ی نازنینم نابود شده بود. همه ی لباس هاش روی مبل ریخته بود و تمام میز پر بود از ته سیگار. خوب می دونستم عادتشه وقتی عصبیه سیگار بکشه. بخاطر دکور سفید خونه کثیفی بیشتر به چشم می اومد. نگاهم به سمت آشپزخونه کشیده شد. روی کابینت پر بود از ظرف های یکبار مصرف غذاهایی که معلوم بود از رستوران تهیه شده.
مرد بود دیگه از هر چیزی بگذره شکمش رو بیخیال نمیشه. به طرف اتاق خوابمون رفتم. از چیزی که می دیدم بیشتر تعجب کردم. روی تخت خواب پر بود از لباس هام و یکی از عکس های عروسیمون که بالای تخت بود هم روی تخت افتاده بود و کنارش آریان به خواب رفته بود. طوری خوابیده بود که صورتش رو نمی تونستم ببینم. بیشتر دلم واسش تنگ شد.
romangram.com | @romangram_com