#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_544

لبخند کمرنگی رو لبام اومد اما با ادامه حرفش لبخند روی لب هام خشک شد.

سیما: تا اون موقع فکر می کردم ازدواج شما دو تا صوری. می خواستم آریان رو دوباره مال خودم کنم. با خانم ترابی حرف زدم و گفتم فقط روزهایی می تونم آموزشگاه باشم که آریان هم باشه. گفتم روز های دیگه دانشگاه دارم. سخت بود اما راضیش کردم.

بغض گلوم رو گرفت. یعنی موفق شده بود؟ با صدای لرزونی گفتم:

- دیگه ادامه نده. حتما الان هم با هم تصمیم گرفتید از ایران برید. نه؟

با صدای بلندی گفت:

- بذار حرفم رو بزنم. گفتم من اونطوری فکر می کردم اما آریان دیگه اون پسر بچه ای نبود که عاشق من بود. دیگه من رو نمی دید. چه روز هایی که واسش نهار می بردم آموزشگاه ولب نمی زد. می گفت پری خونه منتظرمه. چه روز هایی که خفن ترین تیپ ها رو میزدم اما یه نیم نگاهم بهم نمی کرد.

هر کاری می کردم تا توجهش رو جلب کنم اما فایده نداشت. اصلا من رو نمی دید. هر چی می گذشت می فهمیدم آریان دیگه من رو نمی خواد. معلوم نبود تو این یکسال، یکسال و نیم باهاش چیکار کرده بودی که حتی دیگه حاضر نبود تو صورتم نگاه کنه. تصمیمم قطعی شد واسه رفتن. دیگه هیچکس نبود که من رو دوست داشته باشه.

یه سری کار هام رو انجام دادم و به آریان گفتم. به خودم گفتم اگه بخواد منصرفم کنه می مونم اما وقتی بهش گفتم می خوام از ایران برم حتی سرش رو بالا نیاورد نگاهم کنه. فقط گفت اگه کمک خواستی بگو.

خلاصه واست بگم از وقتی فهمیده می خوام برم دیگه اون خشک بودن قبل رو باهام نداره. درست. اما نه اینکه به تو خیانت کنه. می فهمی؟ اون فقط تو رو دوست داره.

romangram.com | @romangram_com