#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_543


- میشه سریع بگی اونروز چی شد؟ گذشته آریان به من ربطی نداره.

سیما: نه، حالا که می خوام برای همیشه برم باید همه چیز رو بدونی.

- بری؟

سیما: آره چند ماهی میشه درگیر درست کردن کار ویزا و اقامت خارج کشور هستم.

یکم سکوت کرد. حس می کردم تو ذهنش داره جمله هاش رو سر هم می کنه. چایی واسش آوردم. یه جرعه اش رو خورد و ادامه داد:

- با فرهاد ازدواج کردم اما روز به روز رابطمون سرد تر می شد. فرهاد مرد خوبی بود اما من کوچکترین رفتارش رو هم با آریان مقایسه می کردم تا جایی که دیگه ازم خسته شد. توافقی از هم جدا شدیم. به نکبتی افتاده بودم که نگو ... نه کار داشتم و نه مامان دیگه حاضر بود دختری مثل من رو تحمل کنه ...

یه پوزخند زد و گفت:

- انقدر با آریان حرف زدم و اشک ریختم تا گذاشت استخدام شم. شانسی که داشتم این بود که رشته تخصصیم ریاضی بود اما باز هم واسش شرط گذاشت روز هایی کلاس داشته باشم که خودش آموزشگاه نباشه.


romangram.com | @romangram_com