#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_466
پدرام هم حرفم رو با تکون دادن سرش تایید کرد. دیگه منتظر عکس العمل بعدی آریان نشدم و به آشپزخونه رفتم تا شام رو آماده کنم. سعی کردم هر چی سلیقه دارم به خرج بدم تا میز شیکی بچینم ...
پدرام: اووو ... کی میره این همه راه رو ... تو کی این کار ها رو یاد گرفتی که من خبر ندارم؟
لبم رو گزیدم و گفتم:
- دارم تمام هنرم رو به نمایش میزارم بلکه این سیما کوفت خورده از حسودی غذا بپره گلوش خفه شه انشاا ... .
دوباره هر دو با صدا خندیدیم.
پدرام: ایول ... خوشم اومد. اینطوری رقیب رو از میدون به در می کنن. هر چند تو رقیب نداری ... من مطمئنم آریان فقط تو رو دوست داره. اما تو خره باورت نمیشه.
یه قسمت از کاهو رو گذاشتم دهنم و گفتم:
- اولا خر خودتی. دوما یادم باشه کار امروزت رو بعدا که زن گرفتی جبران کنم.
ظرف سالاد رو از دستم کشید و روی میز گذاشت و گفت:
romangram.com | @romangram_com