#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_460

- من غلط بکنم از این حرفا بزنم. خدا اون روز رو نیاره. زبونت رو گاز بگیر دختر.

و قاه قاه خندید. با این حرفش صدای خنده ی من هم بلند شد که مامان بهم چشم خیره رفت و رو به سیما گفت:

- ماشاا ... خسرو خان شوخن. شوخی می کنن عزیزم به دل نگیر.

یکی نبود بگه مادر من تو که نمی دونی این سیما بلای جون دخترته نمی خواد ازش طرفداری کنی. چیه این تحفه خانم خوبه؟ اه. میبینمش چندشم میشه.

عمه خانوم هم که با این حرف مامان خیلی حال کرد مشغول صحبت کردن در مورد خوبی های دخترش با مامان شد. ایش ... تنها کسی که توی جمع من رو درک می کرد پدرام و پدر جون بودن.

با صدای آریان که گفت:

- خانومم یه لحظه میای؟

و دست پدرجون که فشار خفیفی به کمرم وارد کرد تا بلند شم از جا بلند شدم و به طرف آریان رفتم. نه بخاطر آریان بلکه فقط و فقط به خاطر طرفداری پدرجون از من و ضایع کردن سیما.

به محض ورود به اتاق خواب دستام رو گرفت و چسبوندم به دیوار ... طوری که دیگه نتونم حرکت کنم. آروم زیر گوشم گفت:

romangram.com | @romangram_com