#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_459


بدون اینکه نگاهی بهش بندازم به سالن رفتم و کنار پدرجون نشستم. همه مشغول حرف زدن با هم بودم. شروع کردم با انشگتای سوختم بازی کردن. پدرجون دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت:

- به به چه عجب ... باباجون اومدیم خودتو ببینیم همش تو آشپزخونه ...

و در ادامه ی حرفش خندید و رو به پدرم گفت:

- واقعا باید به این نوع تربیت آفرین گفت. پریناز بی نظیره ... من اگه دختری داشتم به اندازه پریناز دوستش داشتم. چه بسا که پریناز واسم عزیز تر از اون می شد.

بابا: شما لطف دارید.

لبخندی زدم که سیما فضول پرید وسط بحث پدرجون و بابام و گفت:

- وا؟ دایی؟ دست شما درد نکنه. شما که قبلا می گفتی دوست داشتم یه دختر مثل سیما داشتم ...

پدرجون لبخند مرموزی به من زد و رو به سیما گفت:


romangram.com | @romangram_com