#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_458

- باشه داداش.

اما با دیدن آریان که کنار سیما نشسته بود و مثل اونشب تو شمال آروم آروم حرف میزد دلم گرفت. نزدیک بود بیفتم که پدرام با دست آزادش زیر بازوم رو گرفت و گفت:

- تا تو یه آب به صورتت بزنی من هم چایی و تعارف کردم و اومدم. با هم راجع بهش حرف میزنیم. باشه؟

بدون اینکه جوابی بهش بدم وارد آشپزخونه شدم. متاسفانه آب هم نمی تونستم به صورتم بزنم چون کل آرایشم پایین می ریخت. یه لیوان آب واسه خودم ریختم تا از عصبانیتم کم شه اما حتی نتونستم یکمش رو هم بخورم.

پشت میز نشستم. خوشبختانه توی دید نبودم. سرم رو روی میز گذاشتم.

- آریان..آریان ... آریان ... آخه من از دست تو چیکار کنم؟ چقدر بگم نسبت به سیما حساسم؟ کم بهت گفتم؟ هان؟

ناخودآگاه قطره اشکی از گوشه چشمم پایین چکید. سریع پاکش کردم که آریان وارد آشپزخونه شد و گفت:

- پری بخدا واست توضیح میدم. اونی که تو فکر می کنی نیست عزیزم ...

می دونستم بازم پدرام بهش گفته که ناراحتم. وگرنه خودش الان کنار سیما جون نشسته بود و مشغول خوش وبش بود. داداش مهربونم ...

romangram.com | @romangram_com