#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_401


خجالت رو بی خیال شدم و به یاد دو سال پیش که با ریحانه حسابی کلاس رو می ترکوندیم همراهش به پیست رقص رفتم و شروع به رقصیدن کردیم. رقصیدن که چه عرض کنم بیشتر دلقکک بازی در می آوردیم.

ریحانه: راستی چه رشته ای قبول شدی؟

- عمران می خونم. تو چی؟

ریحانه: من همون سال اول جهانگردی آوردم دیگه هم حسش نبود که یک سال دیگه بخونم. هر کی ندونه تو که می دونی من اصلا از درس خوشم نمیاد. تا الان هم واسه دل مامانم درس خوندم.

- آره تا جایی که یادمه می گفتی ما که آخرش می ریم خونه شوهر دیگه درس به چه دردمون می خوره؟

ریحانه: آره ... راستی ... ناقلا یه خبر می دادی. با آقای رضایی ازدواج کردی و خبرمون نکردی؟

- به خدا همه چی هول هولکی شد. بعدشم من که مادرت رو دعوت کردم تو چرا نیومدی؟

ریحانه: گل دختر من که نمی دونستم عروسی توست وگرنه با سر می اومدم.


romangram.com | @romangram_com