#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_400

- آبرومون رو بردی من این همه خودم رو جلو مادرت خانوم جلوه داده بودم. حالا بفهمه هم کلاسیت بودم می فهمه مثل دخترش خل و دیوونه ام که ...

دستش رو مشت کرد و زد به بازوم و ازم جدا شد و گفت:

- مامان من و پری سه سال همکلاسی بودیم.

ترابی لبخندی زد و گفت:

- چه بهتر ... دیگه پریناز جون هم احساس غریبی نمی کنه بین ما ...

خداییش راست می گفت. اگه ریحانه رو پیدا نمی کردم تا آخر شب از تنهایی دق می کردم.

ترابی: با اجازه من برم به مهمون هام سر بزنم.

با رفتن ترابی ریحانه دستم رو کشید و به وسط پیست رقص کشیدم و گفت:

- بریم برقصیم که حسابی دلم واسه رقصیدن هامون وسط کلاس تنگ شده ...

romangram.com | @romangram_com