#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_402
- تو چی؟ ازدواج کردی؟
ریحانه: نه بابا ... قراره از بعد عید بیام آموزشگاه مامان اینا جای منشی که وقتم پر بشه. امیدمون به همین رضایی بود که اون رو هم تو دزدیدی.
به دنبال حرفش با صدا خندید. لبخند تصنعی زدم ولی از حرفش اصلا خوشم نیومد. سارا اگه از این حرف ها میزد می دونستم چیزی تو دلش نیست و الکی میگه ولی در مورد ریحانه ... اونقدر باهاش صمیمی نبودم که الان بخواد این حرف رو بهم بزنه.
- ریحان ... من دیگه خسته شدم. میرم بشینم.
ریحانه: باشه عزیزم هر جور راحتی ... من هم یکم دیگه قر بدم بعدش میام پیشت ...
به طرف صندلیم رفتم و نشستم. خداروشکر که آخر مهمونی اومده بودیم وگرنه بیشتر حوصله ام سر می رفت. با ویبره گوشیم و دیدن شماره آریان گوشی رو برداشتم و گفتم:
- جانم؟
آریان: پری با مانتو میای توی باغ ها ...
- هان؟ یعنی چی؟
romangram.com | @romangram_com