#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_368
دستم رو مشت کردم و کوبیدم تو بازوش و گفتم:
- خیلی بیشعوری. مگه چی گفتم؟
به پرده آویزون شده فروشگاهی که مقابلمون بود اشاره کرد و گفت:
- می بینی که ... زده ورود آقایان ممنون. برو یه چند دست لباس بخر لازمت میشه.
و بلند بلند خندید.
وا لباس خریدن مگه خنده داره؟ اسم خرید که اومد نگاه به ویترین نکردم و مثل گاو سرم رو انداختم پایین و وارد فروشگاه شدم اما با دیدن نوع لباس ها فکم افتاد. اینا چرا باید لازمم شه؟
باصدای فروشنده که می گفت:
- بفرمایید.
یک قدم به عقب رفتم که آریان وارد فروشگاه شد. وا مگه ننوشته بود ورود آقایان ممنوع؟ فروشنده هم چون هیچکس بجز ما تو فروشگاهش نبود گیر نداد. آریان همونطور که دستش پشت کمرم بود و من رو به جلو هول می داد گفت:
romangram.com | @romangram_com