#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_369
- واسه خانومم چند دست لباس می خواستم.
فروشنده هم که انگار منتظر همچین حرفی بود شروع کرد به توضیح دادن در مورد جنس های عالی که داره و بین حرف زدن تند تندش برگشت سمت آریان و گفت:
- از نظر قیمت که مشکلی نداری؟
با شنیدن کلمه نه از دهان آریان، میزش رو پر از لباس با برند ها و جنس ها و رنگ های مختلف کرد و تند تند در مورد هر کدوم توضیحاتی می داد که من اصلا سر در نمی آوردم. کلا تو دوخت هر کدوم، از لباس نوزاد هم کمتر پارچه استفاده شده بود.
یه نگاه به لباس ها انداختم. حتی از تصور پوشیدنشون هم شرمم شد. فروشنده که دیگه کل اجناسش رو واسم آورده بود منتظر به من نگاه می کرد تا انتخاب کنم. اما واقعا نمی تونستم. آریان هم یکم منتظر موند اما وقتی دید حرفی نمی زنم چند دست لباس ها رو برداشت که حساب کنه. وا باز این نظر منو نپرسید. خجالت رو بیخیال شدم و لباس ها رو از دستش گرفتم و چند تا از اونایی که نسبت به بقیه پوشیده تر بودن رو برداشتم.
لبخندی زد و رو به فروشنده گفت:
- همین ها رو می بریم.
فروشنده هم باز شروع کرد به تعریف کردن از جنس ها و تند تند لباس ها رو داخل پاکت های کوچیکی می گذاشت. با هم از فروشگاه خارج شدیم. برگشتم سمتش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com