#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_362
- آروم باش پری ... تو که عشق هیجانی. اصلا این ها که زیاد از سطح دریا بالا نمیره. لبخند اطمینان بخشی زدم که با سوالی که آریان از مسئولش پرسید لبخندم نیمه کار خشک شد.
آریان: حاجی تا چه ارتفاعی بالا میره؟
پیرمرد همونطور که گره رو با دست محکم می کرد گفت:
- سیصد متر پسرم ...
رسما فکم افتاد. حالا سیصد متر به درک ... این گره ای که این یارو با دست زد که یه باد بیاد باز میشه. خواستم برم دست آریان رو ببوسم و بگم غلط کردم بیا برگردیم که پیر مرد باز گفت:
- سریع سوار شید.
آریان دستش رو پشت شونه ام گذاشت و به طرف پاراسل هلم داد. پیر مرد کمربند های فلزی نازکی که به لباسم آویزون بود رو به طناب های پاراسل وصل کرد. همزمان من اشهدم رو خوندم. آریان هم پشت سر من کمربندش رو وصل کرد و کم کم به اوج آسمون رفتیم.
هنوز از زمین زیاد دور نشده بودیم که به غلط کردن افتادم. یه نگاه به پایین انداختم. من چرا همچین غلطی کردم؟ هان؟ دوباره ندای درونم بیدار شد.
- خنگ خدا می خواستی ببینی دیشب سیما چی به شوهرت گفته؟ چرا دیشب آریان واست توضیح نداد و پیچوندت؟ چرا دیشب وقتی ازش پرسیدی گفت چیز مهمی نبوده؟
romangram.com | @romangram_com