#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_342
- ا شما هم اینجایی؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- من که ویلا بابامه. اما عجیبه که شما اینجا چیکار می کنی؟
آریان بی توجه به کنایه سیما همونطور که منو بغل کرده بود سیما رو کنار زد و گفت:
- عمه گفت واسه ماه عسل بیایم. اما نگران نباش می ریم. اما الان نه ... با این وضع پریناز سرما می خوره.
سعی کردم خودم رو از بغل آریان بیرون بکشم اما محکم تر گرفتم. یه نگاه به سیما انداختم . در رو بست و با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشت گفت:
- این حرف ها چیه؟ خوش اومدی. راستی ساکت رو بذار اتاق بالایی. تا شما یه دوش بگیرید من هم زنگ می زنم فرهاد شام بگیره وبیاد. دو ساعت دیگه سال تحویله. نمیشه جایی بری.
سیما هم خود در گیر بودها. نه به اون خوش آمد گویی اول کارش و نه به الان ...
آریان باشه ای گفت وبه سمت پله های چوبی کنار سالن رفت. به محض وارد شدن به اتاق از بغلش بیرون پریدم و آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com