#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_326

دستم رو گرفت و گفت:

- خبر که زیاده. سیما هم خوبه. بشین عزیزم اومدم باهات صحبت کنم و واسه نهار برم پیش داداش.

نزدیک بهش نشستم و گفتم:

- خب نهار رو با ما باشید. زنگ میزنم پدرجون هم بیاد.

عمه: نه عزیزم مزاحمت نمی شیم. فردا عیده و خودت کلی کار داری. از صبح پیش داداش بودم و غذا هم پختم. اومدم بهت بگم این چند روز ویلای شمال خالیه. از وقتی پدر سیما فوت شده ...

سریع گفتم:

- خدا رحمتشون کنه.

لبخند مهربونی زد و گفت:

- خدا رفتگاه شما هم رحمت کنه عزیز. داشتم می گفتم از اون وقت دیگه کم پیش اومده برم شمال. از چند روز پیش زنگ زدم تمیز و آماده ش بکنن واسه عید. کلیدش رو واست آوردم این چند روز رو برید اونجا.

romangram.com | @romangram_com