#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_325
بدون هیچ تعارفی وارد شد. یه نگاه به خونه انداخت و نگاهش روی یه نقطه ثابت موند. رد نگاهش رو گرفتم. وای بد تر از این نمی شد. هر چی با آریان واسه عید خرید کرده بودیم رو ریخته بودم روی میز تا ببینمشون. عادتم بود از خرید که می اومدم همه خرید ها رو دوباره باز می کردم و می دیدم. به سمت میز رفتم و همون طور که خرید ها رو مرتب می کردم گفتم:
- وای تو رو خدا ببخشید اینجا بهم ریخته ست. آریان یه سری خرید واسم کرده بود همه رو باز کرد که ببینمشون.
لبخند تصنعی زد و گفت:
- اشکال نداره عزیزم. اومدم با خودت یکم صحبت کنم. آریان کجاست؟
دوباره سوتی داده بودم. آریان صبح زود رفته بود بیرون ... واسه اردو های نوروزی آموزشگاه جلسه بود. با استرس ناشی از ورود نا گهانی عمه لبخندی زدم و گفتم:
- رفت واسه سفره هفت سین خرید کنه.
مثل اینکه توجیه شد. نشست روی صندلی جلوی تلویزیون. چرا من امروز انقدر بد شانسی می اوردم؟ جا قحط بود؟ دیروز وقتی پدرام رفت از شانس خوبم آریان زود اومد و رفتیم خرید و وقتی از خرید اومدیم روی همون مبل کلی تخمه شکستیم و فیلم نگاه کردیم و حالا عمه باید دقیقا همون مبل رو برای نشستن انتخاب می کرد. بیخیال شدم و واسش میوه آوردم و همون طور که می گذاشتم روی میز گفتم:
- چه خبر عمه جون؟ سیما خانم خوبه؟
romangram.com | @romangram_com