#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_324

- ببخشید دیگه خیلی زحمتت دادم.

- نه بابا چه زحمتی. کیفتو واسه چی برداشتی. نهار یادت رفت.

زد رو پیشونیش و گفت:

- شرمنده آجی دیرم میشه. باشه یه وقت دیگه.

دست به کمر ایستادم و گفتم:

- چی چی رو یه وقت دیگه؟ میزارم واست تو ظرف ببر.

سریع وارد آشپزخونه شدم و غذاش رو آماده کردم و واسش بردم. با گفتن خداحافظ پدرام و بسته شدن در شیرجه زدم رو تلفن و شماره سارا رو گرفتم.

یک روز مونده به عید بود. از وقتی فهمیدم سارا اونروز به خواست پدرام اومده کوه و همچنین پدرام به آریان گفته که من کوهم و نگران نباشه با سارا حرف نزدم و بعد از کلی ناز کشی قبول کردم بعد عید با مامان صحبت کنم. با شنیدن زنگ در از جا بلند شدم و درو باز کردم. اوه عمه خانوم بود. اینجا چیکار می کرد؟ سریع از جلوی در کنار رفتم و گفتم:

- سلام عمه جون. بفرمایید داخل.

romangram.com | @romangram_com