#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_291


- چرا؟

با چشم و ابرو به سیما اشاره کردم که با صدای بلند خندید. اما چشماش نشون میداد ناراحته. هر بار که سیما رو می دید همینطور می شد. سیما به طرف ما برگشت و یه لبخند عصبی زد و به طرف من اومد و با ناز گفت:

- عزیزم خوب نیست آدم شب عروسیش اینطور بخنده. یکم خودتو کنترل کن.

و از کنارم رد شد و رفت.

یه لحظه از حرف خشکم زد اما با نگاه کردن به آریان که اونم دهنش تا آخر باز مونده بود باز دوتایی زدیم زیر خنده اما اینبار مامان با چشم غره ای به جفتمون نگاه کرد که دیگه جفتمون خفه شدیم.

آخر شب واسه عروس کشون آریان صدای ضبط رو تا آخر بلند کرد و آهنگ های فوق العاده شاد گذاشته بود. یعنی واقعا ته دلش خوشحال بود؟ اصلا دلشم بخواد. تو کل مسیر حرفی با هم نزدیم. همه ماشین ها اطرافمون بوق می زدن و واسمون دست تکون می دادن دیگه موقع حرف زدن نمونده بود. موقعی که به خونه رسیدیم از ماشین پیاده شدیم. پدرجون و بابا مامان خودم و پدرام هم پیاده شدن. یکی یکی بغلم کردن و واسم آرزوی خوشبختی کردن. آریان دستم رو گرفت و با هم وارد خونه شدیم.

همونجایی بود قبلا آریان زندگی می کرد با این تفاوت که الان جهیزیه من توی خونه چیده شده بود.

وارد سالن که شدیم به سلیقه ی خودم و همچنین اعتماد به نفسم آفرین گفتم. کل وسایل سالن سفید و مشکی بود. با صدای آریان به طرفش برگشتم.


romangram.com | @romangram_com