#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_254
- باشه . فقط دردسر نشه خدا وکلیلی
- نه آقا چه دردسری
چشمی و گفت وفرمون رو چرخوند و مسیر رو عوض کرد.
همیشه وقتی حوصله نداشتم می رفتم کوه صفه. از سطح شهر سطحش بالاتر بود و هوای مناسبی داشت. علاوه بر اون یه سری تفریحات مثل تلکابین و بولینگ و اینجور چیز ها داشت که همیشه سر ذوق می اوردم و الان اگه می رفتم روحیه ام بهتر می شد و از طرفی وقتم هم پر می شد. مامان هم یکمی نگران بشه بد نیست تا دیگه با آریان عوضی دست به یکی نشه.
ا ا تازه اخلاقش خوب شده بود ها دوباره شروع شد. اما خب یکم دعوا هم لازمه دیگه تا هر کاری رو بدون هماهنگی با من انجام نده.
به عقب نگاه کردم دیگه ماشینش دیده نمی شد. گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم. شونزده تا میس کال. خاموشش کردم و انداختمش تو کیفم و به رفت و آمد ماشین ها و خیابون خیره شدم.
راننده: بفرما. رسیدیم.
- ممنون چقدر شد؟
راننده عرقش رو با دستمالی که روی شونه اش بود پاک کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com