#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_211
وای سوتی پشت سوتی ... نمی تونستم خنده ام رو کنترل بکنم. لب پایینم رو گاز گرفتم وبا خونسردی گفتم:
- ا ... من فکر کردم جا گذاشتمش. ممنون.
یکی نبود بهش بگه وسط مراسم دخترت جا اینکه فضولی کنی من کجام برو به مهمونات خوش آمد بگو. منتظر شدم تا عمه بره اما نمی رفت.
- چیزی شده عمه جون؟
عمه: نه عزیزم فقط لباستم عوض کن و بیا چون داداشم پروازش دیر میشه میگه می خوام برم.
و مانتوم رو که دستش بود رو به طرفم گرفت. اوه خدا روشکر. زود تموم می شد. حوصله این جشن رو نداشتم. حوصله نگاه های زیر چشمی آریان رو به سیما نداشتم. با لبخند از عمه تشکر کردم و مانتو رو از دستش گرفتم. با لبخند بهم نگاه کرد و از رختکن خارج شد. سریع لباسم رو عوض کردم و از رختکن خارج شدم که باز هم عمه رو دیدم. مثل اینکه منتظر من ایستاده بود. بنظر کلافه می رسید. سعی کردم خودم سر صحبت رو باز کنم.
- عمه جون ممنون. بازم تبریک میگم. انشاا ... که خوشبخت بشن.
حدسم درست بود. اشک داخل چشماش جمع شد و منو به آغوش کشید. خدایا غلط کردم بگو منو نخوره. چش شد یهو؟ با صدای گرفته ای گفت:
romangram.com | @romangram_com