#ازدواج_توتیا_پارت_96

– وا! ” با شیطنت گفتم: “پناه به خدا زنگ بزنم شوهر بیاد من از ماجرا عقب افتادم.
امیر مسعود و تارا با هم در حال خنده گفتن: اوه!
با هزار سختی میز کامپیوتر رو به اتاق مامان بردیم و امیر معسود روی میز نشست و گفت: من یه فکر دارم.
من و تارا مشتاق نگاهش کردیم و امیر مسعود گفت:
– که یه اتاق کنار حیاط برای خود و تارا بسازم. اینجا فضای حیاط به اندازه ی کافی هست اگر یه اتاق کنار خونه بسازیم من و تارا هم با شما زندگی می کنیم. همه کنار هم مامانتم اینطوری تنها نمی شه. نظر شما چیه؟ به نرگس خانم بگیم؟
تارا به من نگاه کرد و گفتم:
– به نظر من خیلی هم خوبه، حداقل اینکه عروسی شما هم پشت عروسی ما راه می افته و هیچ کدوم از ماها از مامان جدا نمی شیم که حس تنهایی بکنه.
امیر مسعود- تارا تو چی می گی؟
تارا- من از خدامه که از مامان و خواهرم جدا نشیم. بعدشم تموم غصه ی من و توتیا تنهایی مامانه. بودن دو تا مرد توی این خونه همه چیزو رو به راه می کنه.
– به ویژه اینکه امیر علی هم یه پسره و به حرفای مردونه نیاز داره.
امیر مسعود- پس با آقا جون و مادرم صحبت می کنم اگر اون دو تا هم موافق بودن به نرگس خانم می گم تا ببینم نرگس خانم اجازه می ده؟
– من که مطمئنم مامان راضیه. از خداشه که دختراش کنارش باشند.
مامان یه سینی شربت آورد و گفت: خسته نباشید.
– مرسی مامان جون. حالا سنگینه مونده کمد.
مامان- می خواید کمد ـو بذارید تا محمد صدرا هم بیاد.
– محمد صدرا هفته ی دیگه می یاد، تا اون موقع تخت و کمد خودمونو آوردند. باید جا باشه تا اونارو توی اتاق خواب بذاریم.
مامان- زنگ می زنم رضا بیاد کمک کنه اون کمد خیلی سنگینه.
مامان رفت بیرون و من لیوان شربتو برداشتم و گفتم:
– نمیونم واسه اینه که محمد صدرا رفته اصفهان یا خدای کرده اتفاقی می خواد بیوفته.
تارا با تعجب گفت: در مورد چی حرف می زنی؟
– دلم خیلی شور می زنه.
تارا- واسه اینه که عروسیت داره نزدیک می شه.
امیر مسعود- آره، طبیعیه. دلشوره برای عروسیه نگران نباش.

romangram.com | @romangram_com