#ازدواج_توتیا_پارت_52

– و هم چنین واسه شما.
معصومه و امیر مسعود با هم اومدن داغ و معصومه منو ب*و*سید و گفت:
– سلام. وایچقدر دلم براتون تنگ شده بود، بهتر شدی؟ سرت دیگه درد نمی کنه؟ گردنت خوب شد؟ مراقب هستی که..
امیر مسعود با لحن خشنی گفت:
– او! حالا همه سوالا ـتو باید همین الان بپرسی؟ خب می ری تو می پرسی دیگه. سلام، تارا کجاست؟
– سلام، برو تو می بینیش. چه عجب شما رو دیدیدم آقا مسعود.
امیر مسعود- به خاطر آقام اومدم وگرنه به جون توتیا پا نمی ذاشتم.
– قدم رنجه فرمودید. جاین اینکه اینجا باشی و نذاری..
– سلام.
سر بلند کردم دیدم محمد صدراست با یه دست گل پُر از گل رز سفید و لیلیوم های صورتی در چارچوب در ایستاد. از خجالت مُردم.، شال ـمو جلو کشیدم و با شرمندگی زیادی گفتم:
– سلام علیکم، خوش اومدید. ” وایی حتماً یاد اون روز افتاده! “
محمد صدرا- معصومه، امیر مسعود راه بیفتید دیگه.
تارا اومد تو حیاط. امیر مسعود به طرف تارا شتافت و معصومه به طرف خونه رفت. به امیر مسعود نگاه کردم که وسط حیاط با سرعت نور با تارا شروع به پچ پچ کرد. با تعجب گفتم:
– روزی سه بار با تلفن حرف می زنند یه بار جلوی در خونه، آخه بازم حرف دارید که بزنید؟!
محمد صدرا- آره دارن.
خودمو جمع و جور کردم و گفتم: وا! امیر مسعود گل ـو داده دست شما؟ یادش رفته. از هولشه.. خوبه هر روز تارا رو می بینه ها.
محمد صدرا- این گل امیر مسعود نیست که اون بیاره.
– وا!! پس گلِ کیه؟!
صدای زنگ اومد. شال ـمو جلو کشیدم و رفتم جلو در دیدم محسنه. گفت:
– سلام.
– وا!!! سلام!
محسن- وا داره؟ بابام اینا اومدن؟
– بله همین پیش پای شما.

romangram.com | @romangram_com