#ازدواج_توتیا_پارت_239

– نه محمد صدرا..
محمد صدرا- از اول هم قرار بود بیست و هفت روز دیگه عروسیمون باشه دیگه، خریدارو که کردیم جاها رو که رزرو کردم.. فقط می مونه یه عاقد.
محسن- مبارکه.
همه دوباره سوت و دست زدن و مامان اومد جلو و منو ب*و*سید و گفت:
– دیگه اشتباه نکن توتیا، این فقط همین یه فرصت رو داری.
سری به تایید تکون دادم دیدم محسن داره بوق می زنه و هر کس هم رفته طرف ماشین خودش و من هم به محمد صدرا گفتم: اِ، محسن اومد..
محمد صدرا با همون برق خاص توی چشماش نگاهم کرد و گفت:
– خونه ی آقا جون می بینمت.
محسن از تو ماشین گفت: محمد.. بچه اتو خودت بیار دیگه ما مسئولیت قبول نمی کنیم.
– محسن!
محسن- هر چی تحملت کردیم بسه، خیلی زر زرو بود. همه ـش گریه کرد.
رفتم به طرف ماشین و محسن گفت:
– همین الان که با محمد صدرا آشنا نشدی خجالت می کشی. این لحظه همون دو سال پیشه که باید به زور از محمد جدات می کردیم. برگرد تو ماشین شوهرت، دست از سر من و نرگس بردار.
– محسن! مامان!
مامان- محمد صدرا، جون تو دخترم از همین امشب مال خودت.
– مامان! اینا رو، از خداشون بود.
محسن گاز داد و رفت و من با تعجب نگاه کردم و گفتم: واقعاً رفت.
محمد صدرا- بیخ ریش خودمی.
– محمد صدرا من یه کاری کردم.
وسط کوچه هاج و واج موند و وارفته گفت:
– باز چیکار کردی؟
– لباس عروسمو پاره کردم.
محمد صدرا جدی گفت: لباسو چرا پاره کردی؟

romangram.com | @romangram_com