#ازدواج_توتیا_پارت_240
با ناراحتی گفتم: آخه هر وقت می دیدم باید به یاد این میوفتادم که عروسیمو با تو به هم زدم.
محمد صدرا با همون لحن قبلی گفت:
– خب دیگه لباس عروس نداری.
با ناراحتی گفتم: خب من می رم یه پارچه می گیرم و خودم یه چیزی می دوزم.
محمد صدرا در ماشینو برام باز کرد و گفت:
– حالا چون اون موقع بچه بودی.. بچه هم کاراش رو منطق نیست..
با اخم و خنده گفتم: محمد!
محمد صدرا- وقتی آدم یه زن ده سال کوچکتر از خودش می گیره پی این کاراشم به تن می ماله.
با خنده نگاهش کردم و گفت: تو هر چی بخواب برات می خرم. لباس عروس که سهله.
اون شب بهترین شب زندگیم بود. انگار داشتم از خوشحالی پر در می آوردم، درست بیست و هفت روز بعد توی همون تالار که رزرو کرده بودیم با همون مدل کارت هایی که سفارش داده بودیم با لباس عروسی مشابه همون لباس عروس.. انگار همون دو سال قبل بود بی هیچ تغییری..
و عروسی همون مدلی بود که آرزوشو داشتم..
و علاوه بر من و محمد صدرا انگار تموم خونواده ها خوشحال بودند و هیچ کش لبهاش از خنده بسته نمی شد. فکر می کردم تنها عروسی بودم که انقدر خوشحال بودم. تقریباً پنج ماه از عروسی من و محمد صدرا می گذشت که شنیدم هادی برگشته ایران. اونم همونطوری که من نفرین کرده بودم. آس و پاس و با دست خالی.. شیده تموم سال ها هادی رو با طرح یه نقشه برای پول هاش دنبال خودش کشونده بود و وقتی پول هادی رو بالا کشید زیر تموم قول و قرارا هاش زد و معلوم شد که سالهاست با یه مرد دیگه زندگی می کنه و هادی همون طور که منو زجر میداد با دلی شکسته و مایوس به ایران برگشت.
پایان
romangram.com | @romangram_com