#ازدواج_توتیا_پارت_237
با گریه ی شدیدی روبروی محمد صدرا ایستادم و گفتم:
– بگید، من سبک می شم. قلبم داره می ترکه. بارم کنین تا کمتر خودمو سرزنش کنم. شاید اگر دلتون خنک بشه منم آروم تر بشم. مُردم از بس از حالم پشیمونم گریه کردم.
محمد صدرا با حرص گفت: با گریه ات قلب شکسته ای رو ترمیم نمی کنی.
با هق هق گفتم: چیکار کنم تا منو ببخشی؟
محمد صدرا- هرگز درک نمی کنی.
– چطور درک نکنم وقتی دو سال شب و روزم با رنج گذشت. وقتی گیر کسی افتادم که جهنم ـو رو سرم خراب کرد. وقتی زیر دستاش له می شدم و به خودم لعنت می فرستادم. وقتی تو سینه ام یه چیزی بهم فحش و ناسزا می گفت و نفرینم می کرد. بی صدا روزی هزار بار مردم و نتونستم بگم:«کمک» چون خودم هیزم این جهنم بودم، مُردم از قیاس دو زندگی ای که پیش رو داشتم، مُردم از نا ملایمتی، از بی انصافی، بی معرفتی، بی لیاقتی، بی محبتی.. ” با ضجه گفتم:” بی عشقی.. از این که از عرش افتادم رو فرش، از شاهزاده شدم کنیز کمر بسته ی سیاه زنگاری، شدم برده ی بی ارزش که گرفتار ارباب ستمگره.. چطوری درک نکردم وقتی یکی هزار بار در روز قلبمو از جا کند خردم کرد، بدبختم کرد.. مگه ندیدی حال و روزمو که می گی درک نمی کنم؟ چطور باید می بودم که باور کنید درک کردم؟
اشکامو با پشت دست پاک کردم و رومو برگردوندم که برم که محمد صدرا گفت: توتیا.
تو جا ایستادم، اما برنگشتم، ادامه داد: با من ازدواج می کنی؟
قلبم انگار ایستاد، برگشتم با تعجب نگاهش کردم و گفت:
– می خواستم زجرت بدم توتیا، می خواستم گریه اتو بیشتر از اینا ببینم ولی دووم گریه هاتو ندارم. نتونستم.. خواستم تو انتظار بمونی، حالا که قدر من عاشق شدی تو این عشق سرگردون باشی تا درکم کنی، ولی خودم طاقت دیگه نداشتم. خواستم همونطوری که تو عذابم دادی عذابت بدم. اونطور که تو قلبمو شکستی.. ولی من نمی تونم مثل تو باشم. تو پاره ی تنمی چطوری عذابت بدم؟ هزار با قیدتو زدم و گفتم: «این همه دختر..» ولی من.. ” با حرص گفت:” توی بی معرفتو می خواستم، با این که این همه عذابم داده بودی تو رو می خواستم.. گفتم: «شوهر کرد قیدشو بزن.» قید خودمو زدم، گفتن داری بچه دار می شی سعی کردم خوشحال باشم ولی از حسادت مُردم. گفتم: «چطور تونستی؟ چطور قیدمو زدی وقتی این همه عاشقت بودم. چی می خواستی که هادی داشت و من نداشتم..» تورو فقط واسه ی خودم، واسه ی مادر بودنِ بچه ی خودم تجسم کرده بودم و حالا مال یکی دیگه بود. شبی که عروسی کردی حس کردم جنون گرفتم. انگار تو آن واحد پیر شدم. با حرص داد زد:
– عاشقت بودم و تو منو پس زدی.
با گریه گفتم: می زدی تو سرم عقلم بیاد سر جاش، چرا وادارم نکردی؟ فکر می کنی به من خوش گذشت؟ به قرآن به قرآن محمد صدرا در حد تو زجر کشیدم..
محمد صدرا گفت: بس که لجبازی، ببین چی به سرمون آوردی؟ الان باید این باشه روزگارمون؟ چرا دو سال عقب انداختیمون؟ توتیا تو رو ارواح خاک بابات سر عقل بیا. دیگه طاقت ندارم به خدا، پیرم کردی.. اگر یه بار دیگه باهام این کارو بکنی توتیا، قید تو رو که نمی تونم قید خودم و سالم بودن عقل و روانمو می زنم. نمی خواستم امشب ازت خواستگاری کنم ولی وقتی اومد حرفاتو شنیدم و گفتم: «اون دفعه از سر لج خودشو از من دریغ کرد این دفعه از سر دیوونگی».. ترسیدم.
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: اگر نمی گفتی امشب دق می کردم. از گریه خودمو هلاک می کردم. محمد صدرا به خدا قد دویست سال ازت دور بودم. طبع این جدایی انقدر تلخ بود که محاله کاری کنم که از دستت بدم. بهت گفته بودم عشق تو باتموم عشقای دنیا برای فرق داره. ” دستمو آوردم بالا و گفتم:” تنها چیزی که برام موند ازت.. ” دستبندمو نشون دادم و گفتم:” یادته؟ حتی یه روز هم از خودم جداش نکردم.
محمد صدرا دستمو گرفت و از جیبش حلقه ی نشون ـو درآورد و انداخت تو دستم و گفت: اینم از خودت جدا نمی کنی. مگه این که منو کشته باشی.
– قسم می خورم که هیچ وقت از خودم جداش نمی کنم.
گوشی محمد صدرا زنگ خورد و جواب داد: الو.. چی؟ گم شده؟.. ” لبخندی با شیطنت زد و گفت:” پیش منه.. ” خندید و گفت:” خداحافظ.
ادامه داد: همه نگرانت بودن.. محسن بود، می گفت:« دو ساعته که به ملیحه گفت می رم دستشویی ولی نیومده. نگران شدیم.» بیا برگردیم.
– محمد صدرا.. محمود خان.. مهری خانم..
محمد صدرا- همه می دونند.
– همه می دونند؟!
محمد صدرا- سه ماه بعد از طلاقت می خواستم بیاد ولی گفتم: اینطوری زندگی سابقت رو زندگیمون تاثیر می ذاره، به شش ماه که رسید حرف نامزدی معصومه شد مادر گفت: «بعد نامزدی معصومه.»
– پس چرا واسه ی لباس معصومه نیومدی خونه امون؟
romangram.com | @romangram_com