#ازدواج_توتیا_پارت_236
– ایشالله مبارک باشه آقا محمد صدرا شنیدم دارید ازدواج می کنید.
محمد صدرا جوابی نداد و همونطوری دست به جیب شلوار ایستاد و منو نگاه کرد، گفتم: چرا دعوت نکرده بودینش نامزدی معصومه؟
محمد صدرا- دعوت کردم.
– پس نیومده بود.
– اومده.
– پس من سعادت.. ” اشکام عین چی می اومد” سعادت نداشتم.. ببینمش…
– ببینی چی بگی؟ بگی که شب عروسی فرار کن؟ می خوام اینبار اشتباه قدیمو نکنم، تا پیشنهاد ازدواج دادم به سرعت عقد کنیم که مثل تو، تو نامزدی به سرش نزنه فرار کنه و دستمو بذاره تو پوست گردو.
با همون گریه و زاری نگاهش کردم و گفتم:
– نه که بگم.. بگم خدا بهش رو کرده.. بهش نظر کرده.. بهترین بنده ـشو نصیب کرده که قدر بدونه.
محمد صدرا با لحن آروم تری گفت:
– نمی خواستم ناراحتت کنم.
– انقدر بهتون بد کردم انقدر ظلم کردم که تا ته دنیا بهم جفا کنین لام تا کام حرف نمی زنم.
محمد صدرا- جفا؟! پس چرا گریه می کنی من که هنوز جفایی بهت نکردم.
– شما به چشمام توجه نکنین.
محمد صدرا- آخه بخوام تلافی جفاتو کنم که توی اشکات غرق می شیم.
لبهامو روی هم فشردم و بغضمو قورت دادم و اشکامو پاک کردم و محممد صدرا گفت: گریه نکن.. به قلبت فشار میاد.
– بهتر.. ” با بغض ترکیده گفتم:” دیگه عمرشو کرده بود، باید بایسته.
از روی سکو پریدم پایین و شالم ـو کشیدم جلو. محمد صدرا خیلی جدی گفت:
– بلند شدی این همه راهو اومدی تو باغ تاریک ظلمات که چی؟ نمی گی اگر کسی، نامردی بیاد سمتت صدات به کسی نمی رسه؟
– کسی منو ندید.
– پس پشت سرتم چشم داره.
با گریه گفتم: بلایی سرم نمی اومد، انقدر بلا سرم اومده که جایی برای بلاهای دیگه نیست.
– خودت بلا سر خودت آوردی، وقتی لج می افتی عقلتو خاک می کنی..
romangram.com | @romangram_com