#ازدواج_توتیا_پارت_235
رفتم پایین و با مهری خانم اینا سلام علیک کردم و مهری خانم گفت:
– بالاخره پیدا شدی؟
– انگار گم شدنم خیلی طول کشید.
رفتم مانتوم ـو در آوردم و تو آینه به خودم نگاه کردم. وا!! لپام چرا گل انداخته؟ پس معصومه ی شیطون منظور داشت.
برگشتم سالن دیدم داماد رفته و مامان و تارا وسط بودن. امیر علی هم ب*غ*ل مهری خانم بود، امیر علی خودشو هول داد ب*غ*ل من و داشتم به امیر علی میوه می دادم که یکی از زن عمو های محسن گفت: مهری خانم حکایت بچه های شما هم پشت و روئه ها، همه ازدواج کردن جز اون بزرگه که باید ازدواج می کرد.
مهری خانم خندید و گفت: ایشالله به زودی محمد صدرا هم داره زن می گیره.
وای وای.. بند دلم پاره شد، سطل آب یخ انگار روی سرم ریختن، پشتم تا اون لحظه اونطوری نلرزیده بود. انگار قلبم جا خالی کرد، احساس کردم سینه ام از درد این حرف سوخت. دنیا دور سرم می چرخید، صدای محمد صدرا توی گوشم پیچید وقتی برام زمزمه ی عاشقونه می کرد، وقتی مشتاق نگاهم می کرد و یادم اومد وقتی دستامو می گرفت و گرمای دستشو احساس می کردم و دوباره و صد باره یدم اومد. و انگار به والله که دنیا روی سرم خراب شد. تموم شد دیگه. .محمد صدرا داره زن می گیره. احساس کردم اگر بلند نشم و از اونجا نرم غوغا به پا می کنم. همه تو اشکای من غرق می شن. امیر علی رو دادم به ملیحه و گفتم:
– ملیحه جان.. “صدام می لرزید. نلرزه صدات لعنتی الان لو می ری.. ” من می رم دستشویی هوای امیر علی رو.. ” چونه ام می لرزید و بغضم داشت می ترکید. از جا بلند شدم و رومو که از ملیحه و اطرافیانش برگردوندم اشکم ریخت. اولین کسی که نگاهش بهم افتاد معصومه بود. نگران توی چشمام دویید و من به طرف رختکن دوییدم و مانتومو پوشیدم و از در ورودی بریون زدم به طرف باغ تالار.. که کسی صدای گریه هامو نشنوه. انقدر درد توی سینه ام بود که باید خیلی دور می شدم تا کسی صدای شکسنتن قلبمو نشنوه، روی اولین سکویی که گیرم اومد نشستم ، نه تاریکی و نه تنهایی و ترس برام معنایی نداشتن. من داشتم از گریه و ناراحتی و غم می مردم.
بلند بلند اونقدر ضجه می زدم که سر خاک بابا اونطوری ضجه نزده بودم، عر زنان گفتم: خدایا من که گفتم غلط کردم. من که گفتم پشیمونم.. گفتم نجاتم بده. چرا اینطوری شد؟ چقدر دیگه باید تقاص پس می دادم؟ زندگی با اون لعنتی بس نبود که حالا بدترین لحظه ای که ازش می ترسیدم سرم اومد؟ من که التماست کردم ضجه زدم، گریه کردم، دعا کردم.. ازت خواستم که محمد صدرا رو بهم برگردونی. قول دادم و قسم خوردم و عهد بستم که دیگه اذیتش نکنم.. نامردی نکنم.. زیر تعهد و قول و قرارم نزنم.. من که گفتم جونمو بگیر ولی نشونم نده که اون می ره سراغ یکی دیگه. من دووم ندارم. چطوری تاب بیارم؟ چطوری این زندگی و ادامه بدم؟ دو سال هر لحظه با خیالش این نفس ـو نگه داشتم. این عمر هم با خیالش؟ خدایا تو که ارحم الرحمنی چرا به من که رسید دست از انتقام بنده ات نمی کشی؟ گفتم که تو زندگی براش جبرانن می کنم این همه تعهد، قول، التماس، دعا، ضجه، نماز و ثنا چی شد؟ جوابمو اینطوری دادی؟ دل شکستن.. من کم نکشیدم. دو سال از گریه مردم و آخر هم حکم اعدام قلبم اعلام شد.
چرا من انقدر بدبختم خدایا؟ به دادم برس؟ چرا نرسیدی؟ من فقط به تو امید داشتم. محمد صدرا داره می ره سراغ یکی دیگه، سراغ یه دختر دیگه. انقدر بهت امید داشتم که گفتم عشقمو دوباره تو دلش زنده می کنی. عشق من مطلقه، من ظالم. منی که بدنم له شد زیر دست یه مرد دیگه، منی که بهش بد کردم و لهش کردم.. قسم خوردم که جبران می کنم.. چرا یه فرصت دوباره بهم ندادی؟ پس منو بکش.. چرا قلبم هنوز می زنه؟ نمی تونم.. نمی خوام.. نمی خوام کسی رو جای خودم بینم.. نمی تونم یه عمر حسرت اون دختر رو بخورم که جامو دادم بهش.. وای وای.. ” ناله وار گفتم:” خدایا من از دنیا هیچی نفهمیدم، چرا دنیا رو بهم دادی؟ ” زانو هامو تو ب*غ*ل گرفتم و سرمو روی زانو گذاشتم و بلند بلند گریه هامو ادامه دادم و گفتم:” مگه نگفتی بعد هر سختی ای یه آسونی ایه؟ مگه نگفتی من می بخشم شما توبه کنید؟ من که از همه عذر خواهی کردم و گفتم محمد صدرا رو بهم بده.. به پاش می افتم برای عذر خوای.. وای داره زن می گیره.. وای من چطوری اونو ول کردم؟ خدایا چقدر بدبختم.. چقدر.. چقدر..
همینطوری گریه کردم یهو دور شونه هام گرم شد، بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: محسن.. برو.. مامانم همه ـش زابراهت می کنه به خاطر من، می خوام تنها باشم.. نذار بیشتر از این آبروم جلوت بره. من قدر بزرگیِ خدا جلوت رسوا شدم.
احساس کردم هنوز اونجاست و دوباره گفتم:
– برو نامزدی خواهرته، همه ـش کوفتت می کنم. اون از عروسی امیر مسعود اینم از نامزدی معصومه. من باید بمیرم که انقدر منجر به غذابم.
باز همون جا بود. سر بلند کردم دیدم محمد صدراست. سریع پامو آوردم پایین و با هول و ولا اشکامو پاک کردم و گفتم: سلام.
– قبلاً سلام داده بودی. ” پس بگو چرا انقدر سرده، چون دل سپرده.”
سرمو به زیر انداختم و گفتم: بله می دونم.
– چرا اومدی تو سرما نشستی گریه می کنی.؟
با بغض و رنج گفتم: گریه نمی کنم.
– تموم آرایشت ریخته زیر چشمت.
سریع با دست زیر چشممو پاک کردم و بینیمو بالا کشیدم، دستمال بهم داد و دستمالو گرفتم و اشکامو پاک کردم. همینطوری اشکام از چشمام می اومد، من ـو یه کم نگاه کرد و گفتم:
– پیچ شیر چشمام ه*ر*زه.
محمد صدرا- پس واشرش خراب شده.
رومو کمی برگردوندم که اشکامو نبینه بعد با بغض بیشتر گفتم:
romangram.com | @romangram_com