#ازدواج_توتیا_پارت_234

گل ـو جلوی روم گرفت و سریع راهشو کج کرد و رفت، همون طور وارفته نگاهش کردم. خدایا یعنی احساسش چیه؟ مایوس وارد سالن شدم، تا مامان منو دید اومد جلو و گفت: تو کجایی؟
– تالار رو پیدا نمی کردم، چرا محسن یهو رفت؟
مامان- اول فکر کرد تو کوچه پارک کنه و پارکینگو بذاره واسه مهمونا، ولی تو کوچه جا نبود گفت ببرم توی پارکینگ بذارم.
گل ـو بردم جلوی میز گذاشتم و با معصومه روب*و*سی کردم و به شوهرش سلام کردم و رو به معصومه گفتم:
– ماشالله.. بزنم به تخته عجب عروس خوشگلی..
معصومه- تو هم خیلی خوشگل شدی، کجا بودی گفتم دزدینت..
– نه راهو گم کرده بودم.
معصومه با شیطنت گفت: راه بلد پیدا کردی یا هوش خودت یاریت کرد؟
– راه بلد.
معصومه- خوش به حالت، حالا کدوم خوش شانسی بود؟
سر به زیر انداختم و گفتم: محمد صدرا.
معصومه لبخندی زیرکانه زد و گفت: ها پس آشنای قدیمی بود این راه بلد، شناختت؟ آخه ماشالله قالی کرمون شدی روز به روز خوش رنگ و رخسار تر می شی. با این رنگ و لعاب هم الله اکبر لا حول و لا قوه الا بلا علی عظیم.
– خدا نکشتت معصومه از زبون نمی افتی، خدا داده به شوهرت.
معصومه- چی؟
– صبر ایوب، زبون تو که مار رو از لونه می کشه بیرون.
معصومه- مجتبی ” شوهرش ـو می گفت” کفتر جلده، مار؟ دور از جون.
– هیس می شنوه، خدا خوبت کنه. من می رم لباسامو در بیارم.
معصومه سر تا پامو نگاه کرد و گفتم:
– چشماتو درویش کن، صد رحمت به پسرا.
معصومه با شیطتنت گفت: چشمم گرفتت، حیف.
– حیف چی؟
معصومه با شیطنت گفت: که دختر شدم.
لبم ـو گزیدم و به شوهرش نگاه کردم که داشت می خندید و گفتم: استغفرلله..

romangram.com | @romangram_com