#ازدواج_توتیا_پارت_233
مامان- خدا کنه.
محسن- هر وقت احساس کردی حالت داره بد می شه بگو
– محسن!
محسن- به خدا چشممون ترسیده.
مامان- گل گرفتی محسن؟
محسن- آره رو صندلی عقبه. توتیا مراقب باش نیوفته.
چشمم به دستبندم افتاد، امشب دوباره می بینمش، کاش کنارم بود. کاش مرغ آمین از رو دوشم می پرید وقتی محمد صدرا رو آرزو می کنم. تا خود تارا در خودم غبطه خوردم و مردم. وقتی رسیدیم به تالار قلبم داشت از دهنم در می اومد. از ماشین پیاده شدم. تا در رو بستم محسن گفت: توتیا برو تو، اینجا جای پارک نیست.. من برم بذارم تو پارکینگ تالار.
– محسن.. ” محسن گاز داد و رفت. هاج و وا ایستادم و نگاهش کردم. دور و بر خودم ـو نگاه کرد. خب حالا در تالار کجاست؟ هی سر کوچه ته کوچه رو بالا پایین کردم. خدایا اینجا که ورودی تالار نیست. چقدر هوا سرده، محسن آخه عقل کل من راه خونه ـمونو گم می کنم منو کجا ول کردی؟ اصلاً تالاری وجود نداره.”
دیدم یکی دزدگیر ماشینشو زده داره می ره طرف ماشینش. از وسط کوچه دوییدم به سمتش. صورتش ـو نمی دیدم. توی تاریکی کوچه گم شده بود. صداش کردم: آقا.. آقا..
اصلاً نگاه نکردم کیه. در حالی که به دور و بر نگاه می کردم گفتم: آقا ببخشید اینجا تالار هست؟
دیدم جواب نمی ده، نگاهمو برگردوندم به طرفش که دیدم.. قلبم هری ریخت، سبد گل از دستم افتاد و از صدای افتادنش شونه هام بالا پرید. تنم یهو یخ کرد، نفسم بند اومد. از هول فقط سلام کردم و یه قدم عقب رفتم. برعکس من.. محمد صدرا آروم بود. نگاهم کرد و خیلی آروم سبد گل رو از روی زمین برداشت و گفت:
– علیک سلام.
وارفته بودم، انگار فقط سرمو انداخته بودم به زیر، دوباره اون حال لعنتی بغض آلود اومد سراغم. حالا توی این کوچه ی تاریک فقط من و محمد صدراییم. بدون تغییر خاصی توی صداش گفت:
– تنها اومدی؟
انگار نا نداشتم حرف بزنم، نمی تونستم سرمو بلند کنم. صدای نحیفی با لرزه از گلوم خارج شد: نه.
محمد صدرا از تو ماشینش یه چیزی برداشت و من انگار خشک شده بودم، همون جا ایستاده بودم و به زمین نگاه می کردم. محمد صدرا دزدگیر ماشینو زد و گفت: دنبالم بیا.
اون راه می رفت ولی من دنبالش می دوییدم. چقدر فضا سنگینه. قلبم داره می ایسته محمد صدرا.
از تو کوچه ای که توش بودم یه نیم کوچه می خورد. نیم کوچه رو رفتیم بالا و سمت چپ می شد تالار. من فکر می کردم تالار توی کوچه ی اصلیه..
من و محمد صدرا با هم وارد در ورودی تالار شدیم. یه لحظه احساس کردم هیچی عوض نشده و تموم رنج های زندگیم یه کاب*و*س بود. رویای من همچنان ادامه داره. کنار محمد صدرا با هم. انگار ما با هم اومده بودیم وقتی اونایی رو که نمی شناختم از کنارمون رد می شدند و می دیدم و خیال می کردم که تصور می کنن که من همسر محمد صدرا أم یعنی آرزوم برآورده شده. دلم می خواست فاصله ی در تالار تا خود محوطه قد یه عمر طول بکشه.
محمد صدرا- قسمت زنونه ی تالار پشت اینجا..
– سلام آقا محمد صدرا..
من و محمد صدرا سرمونو بلند کردیم. یه پسر جوون بود. محمد صدرا با روی خوش باهاش سلام علیک کرد و انگار از فامیل های جدیدشون بودند. پسره قد و بالای من ـو یه طوری نگاه کرد که قدم برداشتم به پشت سر محمد صدرا و محمد صدرا با یه قیافه ی جدی یه نیم نگاه به پشت سرش کرد و انگار خیالش راحت شد و فهمید پشتش رفتم. پسره که رد شد و رفت برگشت یه نگاه بهم کردو شالم ـو کشیدم جلو و خواستم گل رو بگیرم که گفت:
– تا دم زنونه می یارم. ” یعنی باهام میاد؟! نگران شد؟! غیرتی شد پسره اونطوری نگام کرد؟ می خواست تنهام بفرسته ولی نظرش عوض شد، یعنی هنوزم بهم حسی داره؟!”
romangram.com | @romangram_com