#ازدواج_توتیا_پارت_232
با اشکام هم آ*غ*و*شم
صدات می کنم اما
نمی شنوم صداتو تو گوشم
دارم می میرم تو نیستی
دوای در من تو فقط هستی
در باز شد و مامان اومد تو چهار چوب در و با تعجب گفت:
– توتیا!! چیه مامان چرا گریه می کنی؟!!
سریع اشکامو پاک کردم و گفتم: هیچی یکم.. یه کم.. ” بغضم ترکید، مامان اومد منو ب*غ*ل کرد و گفت:” توتیا!
– مامان دارم از درد این ظلمی که به خودم کردم می سوزم.
مامان اشکامو پاک رکد و صورتمو ب*و*سید و گفت: یاد خودت افتادی؟
با بغض و لرزه گفتم: من. مامان.. من.. محمد صدرا.. ” گریه امانم نداد.. مامان منو ب*و*سید و گفت:” آروم باش، همه چیز دست خداست. توکل کن به خدا. قسمت هر چی باشه همون اتفاق می افته، هر چی که به صلاحت بوده، تا حالا خودت راهو رفتی حالا بسپار به خدا. حالام هم دیگه گریه نکن زشته. بیا بریم پایین شام بخوریم.
اون شب هم گذشت تا رسید به نامزدی محسن
در باز شد و مامان اومد تو چهار چوب در و با تعجب گفت:
– توتیا!! چیه مامان چرا گریه می کنی؟!!
سریع اشکامو پاک کردم و گفتم: هیچی یکم.. یه کم.. ” بغضم ترکید، مامان اومد منو ب*غ*ل کرد و گفت:” توتیا!
– مامان دارم از درد این ظلمی که به خودم کردم می سوزم.
مامان اشکامو پاک رکد و صورتمو ب*و*سید و گفت: یاد خودت افتادی؟
با بغض و لرزه گفتم: من. مامان.. من.. محمد صدرا.. ” گریه امانم نداد.. مامان منو ب*و*سید و گفت:” آروم باش، همه چیز دست خداست. توکل کن به خدا. قسمت هر چی باشه همون اتفاق می افته، هر چی که به صلاحت بوده، تا حالا خودت راهو رفتی حالا بسپار به خدا. حالام هم دیگه گریه نکن زشته. بیا بریم پایین شام بخوریم.
اون شب هم گذشت تا رسید به نامزدی معصومه
حال و روزم باز بهم ریخت، مثل عروسی تارا و امیر مسعود. مامان و محسن فهمیدن که حالم خرابه و چهار چشمی منو می پاییدن، خودمو تو آینه ی آرایشگاه که نگاه کردم قالب تهی کردم.. رنگ پریده، حال زار.. حتی مدل آرایش هم توی تغییر چهره ـم فایده نداشت. رنگ لباسم هم که صورتی کمرنگ بود انگار بدتر صورتم ـو بی حال می کرد. مامان همش حواسش بهم بود که حالم بد نشه. محسن که اومد دنبالمون اول بسم الله گفت:
– توتیا، سرت گیج نمی ره؟ حال تهوعی، سردردی چیزی نداری؟
به محسن و مامان شاکی نگاه کردم و محسن گفت: خب بگو زودتر ببرمت دکتر.
– می گم خوبم.
romangram.com | @romangram_com