#ازدواج_توتیا_پارت_231

معصومه با ناز و کش دار گفت: بله.
محسن- خدا رو شکر ما توی این سه چهار هفته خواب و خوراک نداشتیم. از شش صبح تلفن زدن از ساعت نه رفت و آدم.
معصومه- خب لباس نامزدیم اینجا بود.
محسن- این بنده خدا هم ” اشاره به من” انقدر استرس داشت که خواب و خوراک که نداشت هیچ، از استرس جون به سر شد.
معصومه- پس کلی صرفه جویی تو خورد و خوراکتون شده بود. “همه خندیدیم و مامان همه رو برای شام دعوت کرد به طرف پایین. به معصومه کمک کردم لباسشو درآوردم و منو ب*و*سید و گفت:” خیلی زحمتت دادم.
– تو بهترین دوستمی، تازه به قول خودت فامیل هم هستیم.
معصومه- تو خیلی زحمت کشیدی، یه لباس به این سنگینی و پرکاری دوختی. باید از خجالتت در بیام، تورو خدا حق الزحمه..
– وای خاک به سرم معصومه.. تورو خدا فحشم نده، دیگه چی؟ از این که برات این کار رو کردم خیلی خوشحالم. معصومه.. ” سرمو به زیر انئاختم و گفتم:” من خیلی به شماها بد کردم. نمی دونم چیکار کنم که بدی هامو جبران کنم. اگر بدونم برای جبران چه کاری باید کرد به خدا حتی سخت تر از دوختن این لباسو انجام می دم.
معصومه دستمو گرفت و لبخندی زد و گفتم:
– خیلی پشیمونم از کارام و ناراحتم.
معصومه- ما ازت ناراحت نیستیم.
نفسی کشیدم و با غم گفتم: شاید شما بتونید منو ببخشید، ولی.. ” با غم و بغض گفتم:” محمد صدرا چی؟
معصومه شونه بالا داد و گفت: از طرف اون نمی تونم حرف بزنم. من می رم پایین تو هم بیا، شام یخ می کنه.
معصومه رفت و من داشتم لباسشو تو کاور می ذاشتم و همینطور گریه می کردم. پس محمد صدرا منو نبخشیده که معصومه اینطوری گفت، پس بیمارستان چی؟ چرا اومد؟ چرا دنبال عمو رفت؟.. اگر نبخشیده، اگر فراموش کرده.. خدایا پشیمونم بهم برش گردون که فقط تو می تونی این کار رو بکنی. همونطور که قبلاً مهرمو به دلش انداخته بودی الان هم مهرم به دلش بشینه وگرنه من از این غصه دیوونه می شم.
دارم می میرم و تو نیستی
این دل آشوبه منو کشته
تو بارتو جمع کردی و گفتی
که قلبت مال من نیستش
تو رفتی و من دلم پیشت
من از دوریت بی تابم
به من برگرد زودتر
تا از این درد نمردم من
تو رفتی منم اینجا

romangram.com | @romangram_com