#ازدواج_توتیا_پارت_230

ملیحه خندید و گفت: تو هی می خوای از زیرش در بری تارا لوت می ده.
معصومه- بری بالا بیای پایین لباسمو خودت باید بدوزی؟
سرمو به معنی باشه تکون دادم. معصومه منو ب*و*سید و گفت:
– آفرین حالا شدی دختر خوب، بیا بریم لباسا رو نشونم بده.
رفتیم بالا و کلی عکس دید و نظرم دادن و رای گرفتن و من تمام مدت به یاد اون روز انتخاب لباس عروسم بودم..
سایز های معصومه رو گرفتم و نوشتم و قرار شد لباسو بدوزم..
تا روزی که لباس آماده بشه معصومه هر روز زنگ زد چه اومد خونه امون محسن دیگه صداش دراومده بود و می گفت:
– خب بذار یه کوک بزنه بعد بیا دوباره پرو کن، مگه لباسو هر رو پرو می کنند؟ ” تمام سنگ دوزی و ربان دوزی لبساشو خودم کردم حتی برای گل سرشم خودم درست کردم. اون روز یکه لباس تموم شد همه ی بلور چی ها جز محمد صدرا اومندن خونه امون با یه جعبه ی بزرگ شیرینی. روم نمی شد سرم ـو جلوی محمود خان بلند کنم، انگار از ابهتش بغض تو گلوم نشسته بود. لباسو تن معصومه کردم و معصومه گفت:
– وای وای توتیا تو محشری، این لباس حیلی قشنگه، همونیه که آرزوشو داشتم. همون یقه و همون مدل دامن. واقعاً ممنون. خودم برات هزار تا مشتری جمع می کنم.
– دور بزن ببینم ایراد نداشته باشه.
مهری خانم و مامان اومدن بالا و مهری خانم تا دید گفت: به به، به به، چه لباسی شد. دست توتیا جون درد نکنه.
مامان با افتخار لبخندی به من زد و گفت:
– دستت درد نکنه.
مهری خانم- محمود آقا، محمود آقا ببین توتیا چه کرده.
وای حضرت عباس… محمود آقا؟!
—
قسمت جدید
جلو تر از محمود خان ملیحه و امیر مسعود اومدند بالا، امیر مسعود گفت:
– توتیا چشماش از حدقه زده بیرون انقدر که لباست کار داشت. نگاش کن.
معصومه- خب از خجالتش در میام، کاری نداره که. ” تارا و مامان خندیدند و محمود خان اومد بالا. روسریم ـو کشیدم جلو و محمود خان تحسین وار معصومه رو نگاه کرد و معصومه دور زد و گفت: “
– آقا جون ببین چه مدلی، چه طرحی و البته چه دوخت و چه خیاط زبردستی.
با خجالت گفتم: تورو خدا خجالتم نده.
محمود خان- دستت درد نکنه بابا.. “بابا؟! به من گفت بابا؟!! مثل لحن اون موقع ها باهام حرف زد. به محمود خان نگاه کردم. لبخندی زدم و محسن گفت:” لباست خوبه؟

romangram.com | @romangram_com