#ازدواج_توتیا_پارت_229

تارا- هیچی مامان. ” رو کرد به من و آروم تر گفت:” حواست کجاست؟
– خب حواسم یه لحظه پرت شد دیگه، تو اومدی چیکار؟
تارا- اومدم ظرف شیرینی رو بردارم.
– تارا می دونستید مهری خانم اینا می خوان بیان؟
تارا- بله.
– پس چرا زودتر نگفتید؟
تارا- که تو در نری.
– می خوایید من باهاشون چشم تو چشم بشم خجالت بکشم؟
– نه خانم برای این که من پارچه ی نامزدیمو آوردم تو برام لباس بدوزی.
اینو معصومه گفت که اومده بود آشپزخونه.
لبخندی با خجالت زدم و گفتم: معصومه جون!
معصومه- نکنه می خوای بگی لباس نامزدیمو نمی دوزی؟
– من؟!! من انقدر ها هم..
معصومه- خب بسه واسه ما کلاس نذار، کارتو دیدم. اتفاقن خیلی ـم خوب می دوزی.
– ولی من تا حالا لباس نامزدی ندوختم!
معصومه- می دوزی خواهر من، لباس مجلسی طوسی که برای تارا دوختی کمتر از لباس نامزدی من نبود، فقط اسمش لباس مجلسی بود.
دست منو گرفت و گفت: تارا بقیه ی چا رو بریز تا من اینو خفت کنم. ” تارا و مامان اینا خندیدند و معصومه پارچه ـشو نشونم داد. یه پارچه ی بژِ رو به طلایی و گفت:”
– می خوام تک باشه.
– چرا نمی دی محبوبه خانم؟
معصومه- وا!! فامیلو بذارم بدم به یه غریبه؟ من می خوام هر روز زنگ بزنم آمار لباسمو بگیرم به محبوبه خانم روم نمی شه از این کارا بکنم. ” مامان اینا باز خندیدند و گفتم:” حالا چه مدلی می خوای؟
معصومه- ژورنال نداری؟
– ژورنال لباس نامزدی؟ راستش من که مزون ندارم ژورنال..
تارا- یه سری عکس تو کامپیوتر داره وای معصومه اگر ببینی.. خیلی قشنگن..

romangram.com | @romangram_com