#ازدواج_توتیا_پارت_227

محسن- تو فقط سعی کن خوب بشی، زودتر توی دادگاه حاضر بشی برای طلاق. راستش فکر کردم اگر موضوع تو رو با محمد صدرا در میون بذارم راه درست ـو جلوی پام بذاره. انقدر از هادی عصبانی بودم که فکر می کردم هر اقدامی کنم ممکنه غلط باشه و به ضرر تو تموم شه. واسه ی همین به محمد صدرا گفتم. راستش اول نمی خواست دخالت کنه و گفت: به من ربطی نداره. ” با غم محسن ـو نگاه کردم و از نگاهم خوند که از این جمله اش چه حالی داشم که تند گفت:” ولی یه ساعت بعد بهم زنگ زد و گفت: «بیا کارگاه» خلاصه یه کم سنگین و سبک فکرامونو کردیم. قرار شد برم با خان عموی هادی صحبت کنم و جریانو بگم که ارث هادی رو زودتر بهت بده و هادی هم زودتر طلاقت بده..
– محمد.. ” محسن گوششو بهم نزدیک کرد و گفتم: ” می دونه حامله بودم؟
محسن سری تکون داد و گفت: دیروز بهش زنگ زدم که بگم بیمارستانی..
محسن بهم یه کم نگاه کرد و گفت: باید می گفتم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که نگم گفتم شاید بگه چرا هی به من زنگ می زنی که توتیا چی شده چی نشد مگه من کس و کارشم؟ “نگران به حرف محسن گوش دادم و محسن گفت:” فکر نمی کردم خودش بره با خان عمو صحبت کنه.. ” بند دلم پاره شد یعنی من هنوز براش مهمم؟!” زنگ که زدم پیش خان عموئه بود. وقتی جریانو گفتم خان عمو رو آورد تا تو رو ببینه، خیلی ناراحت شد. بیچاره پیرمرد چقدر عذر خواهی کرد انگار اون تورو زده.
– محمد.. ” از محسن خجالت کشیدم و نگاهمو به زیر انداختم، خب داداششه نامردی کردم بهش حالا می گه رفته بدبخت شده محمد محمد می کنه. محسن بعد چندی گفت: ” می خوای بدونی به محمد صدرا چی گذشت؟
اشکم از گوشه ی چشمم ریخت و محسن گفت: داغون شد. دوباره داغونش کردی. وقتی یه مرد داغون می شه رنگ عوض می کنه و صداش می گیره و می لرزه.. نمی خواست تورو اینطوری ببینه.
با گریه گفتم: آهش ـو..
محسن- محمد برای تو آه نمی کشه.
– دلش.. کشید..
***
شش ماه از طلاقم می گذشت، حتی یه قرون هم از هادی نخواستم پس فقط طلاق. هادی هم بعد طلاق من همونطور که می خواست رفت پیش شیده و این وسط خونواده اش بودند که همچنان در شک باقی مونده بودند.
برگشته بودم خونه ی مامان. وقتی به عقب بر می گشتم می دیدیم تنها کسی که سوخت خود من بودم، حالا حتی از وجود محسن خیلی هم راضی و خشنود بودم، اگر محسن نبود حتی بیشتر از اینها بازی رو می باختم.
بعد تقریباً یه سال زندگی جهنمی حالا عقلم اومده بود جاش، حالا اونی شده بودم که اگر از اول بودم انقدر بدبختی نمی کشیدم، تموم شش ماه گذشته رو برای اینکه از فکر و خیال در بیام فقط خودمو با چرخ خیاطیم سرگرم کرده بودم، کم کم اسمم تو محل داشت جا می افتاد که خیاط زبر دستی هستم. فقط یه غم عین هناق تو گلوم بود و اون “محمد صدرا” بود. که حتی یه احظه فکرم ازش آزاد نمی شد. همه ـش به این فکر می کردم که اگر باهاش ازدواج کرده بودم الان تو چه وضعیتی بودم. الان چیکارم ی کردم، کجا بودم.. شاید حتی بچه امونم تو راه داشتیم.
و روزی نبود که چشمام با این فکر ته بشه و سر نماز از خدا نخوام که محمد صدرا رو بهم برگردونه، شبا وقتی بی خوابی به سرم می زد ضجه می زدم واسه ی خد که محمد صدرا رو بهم بده و این التماس داشت منو دیوونه می کرد.
هر وقت قرار بود خونواده ی بلور چی بیان خونه امون یا مامان اینا برن اونجا من هیچ وقت حاضر نبودم چون روم نمی شد تو چشماشون نگاه کنم. حتی اگر یه وقت مهری خانم زنگ می زد و من تلفن رو بر می داشتم قد به قد پشت تلفن آب می شدم.
دل تو دلم نبود که یه روزی بشنوم محمد صدرا داره عروسی می کنه، از اون روز و عکس العمل خودم وحشت داشتم.
یادم اوایل بهمن ماه بود که از مامان اینا شنیدم معصومه داره ازدواج می کنه و کلی هم خوشحال شدم براش و درسط اواسط بهمن بود که ملیحه و مهری خانم اومدند خونه امون اونم بی خبر. وقتی دیدمشون رنگم عوض شد و خواستم برم که مامان آرنجمو گرفت و گفت:
– زشته دیدنت.
– مامان!
مامان- وایستا مثل آدم سلام علیک کن.
با خجالت مهری خانم ـو نگاه کردم، لبخندی روز لبش بود. سلام کردم و سرمو به زیر انداختم، معصومه گفت: توتیا خانم!
“با لحن همیشه با نمکش که وقتی ازم شاکی می شد می گفت توتیا خانم.. یاد مدرسه افتاده بودم، سرمو بلند کردم. انگار همون مصی بود. دست به کمر گفت:” زنگ نزنی تبریک بگی ها.
مامان و مهری خانم و ملیحه و تارا زدن زیر خنده ولی من با خجالت گفتم: ببخشید، ایشالله مبارکت باشه. به خدا شنیدم خیلی خوشحال شدم.

romangram.com | @romangram_com