#ازدواج_توتیا_پارت_226

مامان با گریه گفت: محمد جان ببین چه به روز بچه ام آورده؟
صدای کسی جز گریه ی مامان و تارا نمی اومد. بعد چندی صدای گرفته ی محمد صدرا اومد. درست عین تن صداش وقتی جواب رد نهاییش رو بهش دادم شده بود..
– خان عمو رو آوردم که.. توتیا رو ببینه.
دلم می خواست چشمامو باز کنم و یا تعریف کنم. همه چیزو برای خان عمو تعریف کنم ولی دارو هایی که بهم داده بودند اما نمی دادن بیدار بمونم.
**
نمی دونم چه ساعتی بود، ولی صدای اذان می اومد، ناله ی اولو که کردم محسن گفت: توتیا، چیه؟!
– ساعت چنده؟
– ساعت؟ ساعتو می خوای؟ پنج و ربع صبحه.
– محسن..
– بله؟
– هادی.. نیاد.. هادی..
محسن لبخند تلخی زد و گفت: نترس، بازداشته..
– محسن.. بچه.. بچه.
محسن- سقط شد.
با بغض گفتم: مُرد؟
محسن- می خوای آب بهت بدم؟
– آخه.. بیچاره بچه ام..
محسن- اِ! اِ! گریه نکن برای چشمت خوب نیست. مامانت تو رو به من سپرده ها. کلی سفارش کرده و به زور فرستادمش خونه، امیر علی سرما خورده پیش مامانم نمی مونه. می دونی که بدقلقی می کنه وقتی مریضه. مامانتم اینجا باشه هی می خواد گریه و زاری کنه و خودشو از بین ببره.
با بغض گفتم: محسن.. ببـ.. ببخشید..ببخشید..
محسن لبخندی زد و گفت: مگه نمی گم گریه نکن. فردا چشمات بدتر می شه ها، نرگس منو می کشه.
– من.. احمقم..
محسن- الان وقتش نیست.
– چیکار.. چیکار کنم؟

romangram.com | @romangram_com