#ازدواج_توتیا_پارت_225
پرستار اومد و گفت: چه خبره اینجا؟ چرا انقدر مراقب اینجاست؟
امیر مسعود- ما الان می ریم خانم.
مامان- خانم خیلی درد داره.
پرستار- تازه بهش مسکن زدم، نمی تونم دوباره مسکن بزنم. بدنش جواب نمی ده. شوهرش شمایید؟
محسن- من؟! نه خانم. نامرد تو بازداشتگاهه.
پرستار- خانم چطوری دخترتو می دی به آدمی که این بلا رو سرش بیاره؟ زن دو ماهه باردارشو به قصد کشت بزنه؟
مامان- من غلط بکنم. خودش خواست.
پرستار- این قرصو تا نیم ساعت دیگه بهش بدید اگر خیلی درد داشت. اگر می تونه با یه لیوان آب میوه بهش بدید.
پرستار رفت و گفتم: گردنم درد می کنه بالشو از زیر سرم در بیارید.
مامان- چی مامان جان؟
– بالش ـو.. بردار..
محسن- گردنت درد می کنه؟
با گریه از درد گفتم: آره بردار.
مامان و محسن کمک کردن که بالشو از زیر سرم برداشتن. محسن گفت: امیر، نرگس رو هم با خودتون ببرید.
مامان- نه محسن من نمی رم.
محسن- حالت داره بد می شه. رنگ تو صورتت نیست. برو فردا صبح یکی رو می فرستم بیاد دنبالت بیارتت، خودم می مونم.
مامان با گریه گفت: دلم آروم نمی گیره.
محسن- برو امیر علی تنهاست. صبح امیر مسعود میارتت. برو خیال من بابتت راحت باشه. داری از حال می ری.
مامان- چطوری برم؟ توتیا توی این وضعیت..
محسن- تو که کاری نمی تونی بکنی. فقط گریه می کنی هم حال خودتو بدتر می کنی هم حال اینو. برو پیش اون. بچه سرما خورده بد قلقی می کنه الان همه رو کلافه کرده.
امیر مسعود- نرگس خانم امشب که همه ـش بهش مسکن می زنند. می خواید بمونین هی گریه کنین؟
– سلام.
این صدا رو بهتر از هر صدایی می شناختم، خودش بود. دلم می خواست به پاش بیوفتم و بگم من ـو ببخش. چرا اومدی؟ اومدی ببینی آهت چطوری گرفته؟
romangram.com | @romangram_com