#ازدواج_توتیا_پارت_224
محسن- دلت درد می کنه؟
– آره خیلی.
محسن- باشه آروم باش الان می رسیم. ” نگران نگاهم کرد و گفت” نچ نچ، خاک به سرش چیکار کرده احمق هادی پدرت در اومده لعنتی.
رسیدیم به بیمارستان. از ضعف نمی تونستم راه برم. حالم خیلی بد شده بود و محسن بردتم تو اورژانس و سریع هر چی می دونست رو به دکتر اورژانس گفت و دکتر سریع گفت یه دکتر زنانو پیج کنند و خودش به معاینه ادامه داد. تا مامان بیاد منو بردن برای کورتاژ کامل چون بچه سقط شده بود..
صدای گریه ی مامان از بالا سرم میومد. سپس صدای محسن که هر چند دقیقه یه بار می گفت: نرگس بیدارش می کنی. بسه.
مامان- نگا چه به روز بچه ام آورده. اینطوری دختر دست گلمو دادم بهش؟
تارا- چرا به هوش نمی یاد محسن؟
محسن- به هوش اومده درد داشت دارو زدن دوباره خوابید.
امیر مسعود- سلام.
محسن- رفتی؟
امیر مسعود- آره دیگه، دو سه نفرم شهادت دادن و گفتن داشت می زد و چطوری مردم رفتن هادی رو کشیدن بیرون بعد یکی از مغازه دارا گفت: بهش گفتن زنگ بزنه اورژانس ولی پاشده دوییده. رفتم دیدن دارن هادی رو از بازداشت در میارن که شکایت نامه رو تنظیم کردن. فعلاً تا اطلاع ثانویه بازداشته تا بیان برای تحقیق.. نچ نچ. نامرد چیکار کرده..
آهسته چشمامو باز کردم ولی یکی از چشمام کامل باز نمی شد. مامان بلند بلند زد زیر گریه و محسن گفت:
– نرگس بسه، با خودت اینطوری نکن.
مامان- الهی من بمیرم. الهی دستش بشکنه.
تارا هم به گریه افتاد و گفتم: وای.. وای من درد دارم.
محسن- چی؟ ” لبام انقدر ورم داشت و زخم بود که نمی تونستم خوب حرف بزنم.”
– درد.. درد..
امیر مسعود- میگه درد دارم.
محسن- توتیا جان تازه بهت دارو زدن، نمی شه که هر دقیقه بهت دارو بزنند.
– سرم درد می کنه.
تارا- کجات؟
– سرم.. سرم..
مامان با گریه گفت: قربونت برم مامان، سرت ترک برداشته خب درد داره دیگه. یکم تحمل کن.
romangram.com | @romangram_com