#ازدواج_توتیا_پارت_223

– اون که حیوونه تویی که حتی به مادر خودشم رحم نمی کنه. همه رو به خاطر خودت زیر پا گذاشتی.
خون دهنمو پاک کردم و گفتم:
– داری در مورد کی حرف می زنی؟ من یا خودت؟ من فقط به خودم رحم نکردم و غلطی کردم که عین سگ پشیمونم. لحظه ای هم نیست تو زندگی که یادش بیفتم و از گریه هلاک نشم. به خودم لعنت و تف و نفرین نفرستم. لحظه ای نیست که بگم ای کاش، ای کاش می مردم.. .ولی الان این شرایطو نداشتم و اونجایی بودم که برای مقدر بود. هر وقت شبا می خوابم دلم می خواد یکی بیدارم کنه و بگه پاشو داری خواب بد می بینی. و بلند شدم و ببینم همه ـش یه کاب*و*س بوده و من این توتیا نیستم و اون، این بود که من بیست و هفت رو به عروسیم با محمد صدرا زندگیمو خراب کردم و با توی ع*و*ض*ی ازدواج کردم.
هادی می لرزید و کبود شده بود. با صدای لرزی و حرصی که هر آن ممکن بود منفجرش کنه با صدای آروم گفت: هنوز عاشق محمد صدرایی؟
توی چشمام با چشمای قرمزش در حالی که از حرص می لرزید نگاه کرد و من انقدر از هادی کینه داشتم که گفتم:
– حتی اگه هزار بار هم بمیرم و زنده بشم باز اونو انتخاب می کنم.
و هادی.. نمی دونستم چطوری متوقفش کنم… فقط صدای دادشو می شنیدم و جیغی که از درد خودم می شنیدم. از ترس داشتم قالب تهی می کردم و با تموم وجود از مدرم کمک می خواستم. هادی انگار دیوونه شده بود و جنون آنی بهش دست داده بود. احساس می کردم چند بار دیگه سرمو بکوبونه به شیشه یا داشبورد مغزم می ترکه. احساس می کردم که الان زیر مشت هاش له می شم یا گوشم از فریادش کر می شه.. نمی دونم چطوری مردم تونستن در ماشینو باز کنند و هادی رو ازم جدا کنند اصلاً یادم نمی یاد شاید شیشه رو شکونده بودند. انقدر سرم گیج می رفت که متوجه نبودم از در ماشین اومده بودم بیرون روی زمین نشستم. یکی از مغاره دارا گفت: خانم زنگ بزنم اورژانس.
مردم رو دو تایی می دیدم. هادی هنوز با مردم درگیر بود، از جا بلند شدم. فقط دوییدم. نمی دونم کجا ولی می دوییدم. درد تموم جونمو گرفته بود، دلم خیلی درد می کردم ولی من از ترس هادی می دوییدم. نمی دونم چقدر راهو همینطوری رفتم کوچه پس کوچه انداختم و بدون ذهنیت می رفتم انگار این یکی دیگه بود ک منو کنترل می کرد. مغزم.. به سر کوچه ای رسید داشتم از حال می رفتم. درست جوی ایستگاه اتوب*و*س بود. صحنه ی تصادف دو سال پیشم اومد جلوی چشمم. اینجا که نزدیک مغازه ی محسنه! یکی با هول و هراس گفت:
– آقا محسن.. آقا محسن بیا.
به طرف صدا برگشتم. یه پسر کم سن و سالی بود که چشمش به من بود.. یکی به داخل مغازه محسن اومد جلو و گفت: چیه مصطفی.
مصطفی- این دختر جعفر آقائه..
محسن- توتیا؟!!
محسن دویید طرفم و گفت: چی شده؟!
با همون حال گفتم: هادی..
محسن- هادی زده؟! ک*ث*ا*ف*ت.. مصطفی بپر یه ماشین بگیر.
محسن بلندم کرد و به شلوار جینم نگاه کردم دیدم خونیه. با ترس گفتم: محسن بچه ـم.
محسن- نترس داریم می ریم بیمارستان.
از ترس به گریه افتادم و گفتم: شلوارم خونیه.
محسن- به من تکیه بده، می تونی راه بیای؟” من انگار شوکه شده بودم. فقط به شلوار نگاه می کردم. محسن منو سوار ماشین که مصطفی گرفته بود کرد و رو به مصطفی گفت:”
– مغازه رو بسپار برو در خونه ـمون نرگس خانمو بیار بیمارستان.
مصطفی هم در جا دویید و رفت. ما رفتیم طرف بیمارستان و محسن گفت:
– از سر تلفن من دعواتون شد؟ بی شرف چیکارت کرده؟ نامرد از خدا بی خبر.. ایندفعه حقشو می ذارم کف دستش. خیال کرده بی کس و کاری و هر غلطی دلش می خواد می کنه. اگر دفعه ی اول گذاشته بودی حالشو بگیرم غلط می کرد تکرار کنه. از کجا اومدی؟
با گریه گفتم: چهار راه بالایی.

romangram.com | @romangram_com