#ازدواج_توتیا_پارت_222

سوار که شدم واقعاً از هادی می ترسیدم. الانه که حسابمو برسه. ولی قبل این که دهن باز کنه موبایلش زنگ خورد و جواب داد:
– حتماً اشتباه گرفتی که به من زنگ زدی.. هان پس بگو.. بگو چکارش.. حرف دهنتو بفهم..
هادی با حرص به من نگه کرد و گفت:
– مشکل از پیچ و چاک و بست دهنه که واسه توتیا ه*ر*زه… چیه به پدر خونده بر می خوره.. هیچ غلطی نمی تونی بکنی.. دوست داشتم تو رو سننه حداقل مثل تو پشت پرده غلط یهویی نمی کنم که بیست و هفت روز مونده به عروسی تبدیل به عزاش کنم… ” یهو بلند وعصبی داد زد: ” من پیک نفرستادم دنبالش که وارد زندگی من شه که حالا شاخ و شونه اشو واسه من می کشی. فهمیدی یا خر فهمت کنم؟.. عرضه داشتی جا ننه دختر رو می گرفتی که نرم سراغش.. من با هر کی عشقم برسه هر غلطی که دلم بخواد می کنم. فهمیدی جوجو بابا با نه.. هان؟ هان به جوش و خروش افتادی.. ببین محسن زنمه دوست دارم بچه ازش داشته باشم نه تو نه هیچ کس نمی تونه این حقو از من بگیره.. آره آره تو شهر کورا چشم باز کردم.. اگر مرد بودی می ذاری عروسی داداشت سر می گرفت بعد آتلاتو باطل می کردی با مادر زن داداشت..
با حرص گفتم: هادی حرف دهنتو بفهم.
هادی- اوه، بیا ببین چه دختر و پدر خونده ای، حیف شد شما دو نفر با این تفاهم و عشق به هم نرسیدید. تازه فهمیدید که به هم علاقه مندید نه؟ چه صلح و صفایی چشمم روشن.. این از اینجا. اون هم از پشت خط.. واسه من خط و نشون می کشن. خب خب سبب خیر شدم مهر شما دو نفر بر دل هم افتاده، بگو پس چرا زبونت دراز شده محسن. پشتت هان..
با حرص جیغ زدم: حرف دهنت ـو بفهم نا مروت.. نگه دار من همین الان پیاده می شم.
هادی گوشی رو قطع کرد و گفت:
– مگه سوار تاکسی بودی که تو مسیر پیاده می شی؟
با همون حال گفتم: بهت گفتم نگه دار وگرنه در ماشینو باز می کنم.
هادی قفل طرف خودشو زد و گفت: باز کن ببینم.
با حرص و نفس زنان نگاهش کردم و گفتم: دیگه طاقت این یکی رو ندارم.
هادی- هان، دستت رو شد؟
– خفه شو.
هادی- می زنم تو دهنت توتیا، درست حرف بزن. من محمد صدرا نیستم که نازتو بم مثل آدم رفتار نکنی آدمت می کنم.
– اگر تو محمد صدرا بودی که حال و روز من این نبود. خون گریه نمی کردم و شب و روزم تو اسارت نمی گذشت.. این حس لعنتی نفرت رو از بارداریم نداشتم..
هادی حرفشو عملی کرد و تو دهنم زد. اونقدر محکم که لبم پاره شد و زبونمو از ضربه گاز گرفتم. هادی عین لبو سرخ شد و داد زد:
– شوهرت منم و اگر یه بار دیگه اسم اون لندهور رو به زبون بیاری چنان بلایی سرت می یارم که اونورش ناپیدا باشه.
ماشینو نگه داشت و گفت:
– حالا انقدر دم درآوردی و از اینکه بچه ی تو شکمت از منه حس نفرت داری؟ تو گه می خوری که این حسو داری. بگو وقتی من نبودم تو تموم لحظه هات کی بود؟ واسه همینم از بارداریت انقدر ناراحتی و عصبی بودی. هنوز هم با محمد صدرایی؟
با گریه و هق هق با اون دهن پر از خون گفتم:
– فکرکردی واسه ی محمد صدرا زن کمه که منتظر باشه زنی رو که تو عین یه جسم بیهوده بیرون می اندازی و اون بره سراغش؟ تو از من چی گذاشتی که هنوز ارزش داشته باشم که محمد صدرا ب دست بیاره. چه کاری هست که با من نکرده باشی؟ تنها چیزی که برام گذاشتی یه جسم نیمه جونه تا طلاقم بدی و از شرت راحت بشم اونم ازم می گیری. خیال کردی من توأم؟ که وقتی با منی شیده رو تصور می کنی؟ وقتی نیستی تمام روزتو با صحبت کردن با اون می گذرونی و می گی زن اول و آخر من شیده ـست؟ من نمی تونم مثل تو باشم. به من انگی رو که داری نچسبون. منو بابام انسان بار آورده نه یه حیوون پست. عین تو.
هادی دومین تو دهنی رو که زد انگار آتیش گرفته بود. درست عین یه شیر درنده ی وحشی نعره زد:

romangram.com | @romangram_com