#ازدواج_توتیا_پارت_221

– یه مرگ موش بخر بخورم بمیرم. اینطوری از شر هادی و بچه ـش و زندگی ای که داره برام می سازه راحت می شم.
هستی- یعنی بچه رو تو تنها بزرگ کنی؟!
با بغض گفتم: می بینی؟ موندم بین شماها هادی چه جونوریه؟ مادرت ماه، برادرات ماه، تو اینطوری، بعد اونوقت هادی.. خدایا!
در اتاق به ضرب باز شد و من و هستی از ترس جا خوردیم. هادی با خشم گفت: داری زودتر چغولی هاتو..
هستی- خدا الهی ازت نگذره هادی، تن بابا رو تو گورش لرزوندی. چیکار می کنی؟ عرش خدا رو به لرزه در میاری؟
هادی- تورو سننه، شدی دایه ی مهربان تر از مادر. اون موقع ها که واسطه ی خیر بودی حالا شدم آدم بده. تو هم داری این وسط بدتر تفرقه می اندازی؟
هستی- من اگر می دونستم که قراره این بلا رو سر توتیا بیاری زبون خودم رو خودم می بریدم که نتونم بگم که لنگ چی هستی که توتیا هم خودشو قربونی لج بازی هاش نکنه.
هادی- پس خوبه تو یادته که خودش خواسته تن به این بازی بده.
هستی- کی حرف بچه زد؟
هادی- حالا که هست. بچه رو یه زن دیگه به دنیا بیاره؟ باید اونکه زن منه به دنیا بیارتش، خربزه خوردی پای لرزشم باید بشینی توتیا خانم.
با بغض گفتم: خوبه قرارداد هم هست.
هادی- شرط ضمن عقد که نیست، یه قرار داد بی ارزشه. می خوای ببری دادگاه ببر ببینم کسی برات تره خرد می کنه؟
با کینه و بغض هادی رو نگاه کردم. در دستشویی باز شد و فریبزر اومد بیرون و با تعجب گفت: چی شده؟!
هستی- هیچی فریبرز جان یه سینی چای بریز.
هادی- نمی خواد. باید بریم می خوام ببرمش دکتر.
فریبرز- این چه اومدنی بود؟
هادی- ایشالله سر موقع. الان بد موقع ایه، وقت دکتر داریم.
فریبرز یه نگاه به من کرد و بعد گفت:
– باشه.
هادی با هستی و بعد با فریبرز دست داد و گفت: می رم ماشینو از پارک در بیارم تا تو بیای.
از جا بلند شدم و فریال و هستی رو ب*و*سیدم. با فریبرز هم خداحافظی کردم و هستی گفت:
– بهم زنگ بزن، خبر بده.. نمی دونم کی از دکتر می یای وگرنه خودم نگ می زدم.
سری تکون دادم و رفتم بیرون.

romangram.com | @romangram_com