#ازدواج_توتیا_پارت_220
هستی و فریبرز خندیدن و هادی به من که با همون حال غم آلود نگاهش می کردم نگاه کرد و فریبرز گفت: نه بابا، انقدر نگران نباش. ایشالله بچه ات سالم به دنیا میاد.
پوزخندی زدم و هادی رو با حرص نگاه کردم، هستی آهسته دستموگرفت:
– می خوای بریم تو اتاق؟
سری تکون دادم و از جا بلند شدیم. فریال رو از هادی گرفت و گفت: برم بچه رو شیر بدم.
بعد با هم رفتیم تو اتاق. تا پام به اتاق رسید بغضم ترکید. جلوی دهنمو گرفتم، هستی فریالو رو تختش گذاشت و من ـو ب*غ*ل کردم و گفت: الهی بمیرم.
– هستی هادی نقشه ی قتل منو داره.
هقتس- چرا گذاشتی؟
– عموت گفته وقتی بچه ات به دنیا بیاد سندارو به نامش می زنه.
هستی- ولی قبلاً که فقط یه سال ازدواج بود!
– فکر می کنه اینطوری هادی پایبند تر می شه، نمی دونه که هادی عقل شعور و عشق و معرفت و انسانیتو داده به این زنه.. و این فقط یه دیو تو جسم هادیه.
هستی- چند وقتته؟
– نمی دونم هنوز دکتر برای سونوگرافی نرفتم.
هستی- فکر می کردم هادی از زندگی با تو متأثر شده.
– متاثر شده؟!! هادی؟!! اگر اون زنیکه روزی ده بار زنگ نزنه که هادی بلد نیست و تو سر نداره. اون یادش می ره.
هستی- ک*ث*ا*ف*ت. می دونه حامله ای؟
– نمی دونم.
هستی- به قرآن خیلی باید ع*و*ض*ی باشه و نره پی زندگیش.
– باشه؟ نیست؟
هستی- شاید بچه به دنیا باید هادی هم..
پوزخندی زدم و گفتم: خیال کردی هادی مثل حسام و هانیه؟
هستی با غم و شرم گفت: روم سیاه.
– تو چرا؟ اون که باید روش سیاه باشه سه تای هیکلش زبون داره. هستی مادرت از کی لقمه گرفته سر هادی؟
هستی دستمو گرفت و ب*و*سید و گفت: چیکار کنم برات توتیا؟؟
romangram.com | @romangram_com