#ازدواج_توتیا_پارت_219

با بغض و چشمای پر از شک هستی رو نگاه کردم و هستی جا خورده گفت:
– الهی من دورت بگردم، چی شده؟
هادی چنان چشم غره ای بهم رفت که انگار تیر به قلبم کشید. سریع رومو برگردوندم تا فریبرز نفهمیده، هستی پرسشگرانه هادی رو نگاه کرد و دست منو تو دستش گرفت. بچه اشون شروع کرد به گریه کردن و هستی به فریبرز گفت:
– برو فریالو بیار.
کادوی بچه ی هستی رو از کیفم درآوردم و دادم به هستی و هستی منو ب*و*سید و گفت: چرا زحمت کشیدی؟
هستی با نگاهش تو چشمام جست و جویی کرد، نفسی با غم کشیدم و هادی با حرص و صدای خفه گفت:
– بس می کنی یا نه؟
با صدای لرزون و گرفته گفتم: من حرفی زدم؟
هادی- با این کارات خر هم اینجا باشه می فهمه که چته. چه برسه به فریبرز.
– انقدر از آبروت می ترسی؟
هادی با حرص گفت: لا اله الا الله.
فریبرز اومد و فریال رو به هستی داد. تا بچه ی هستی رو دیدم احساس کردم الان از بغض می ترکم. با هزار سعی و تلاش خودمو نگه داشتم، دختر کوچولوی لاغر و نحیفی بود. انقدر که ترسیدم ب*غ*لش کنم.
هادی بچه رو ب*غ*ل کرد و من با تعجب نگاهش کردم. یعنی دلش می یاد بچه اشو به خاطر یه زن بذاره کنار و بره؟ فریال رو با یه حسی نگاه می کرد.. یعنی احساس پدریت، غیرتت چنین اجازه ی بی رحمانه ای رو بهت می ده؟
هادی سر بلند کرد که چیزی بپرسه که نگاهش به من افتاد که با چه حالی نگاهش می کنم. نگاهشو ازم گرفت و رو به هستی گفت:
– چرا انقدر لاغره؟
هستی- به دنیا اومد زردی داشت، تازه داره جون می گیره.
هادی- چرا؟
هستی- خب بعضی از بچه ها دارن دیگه.
هادی- زردی مهمه؟
هستی- خب آره دیگه، مهمه که بچه رو بستری می کنن.
هادی یه کم نگران منو نگاه کرد و فریبرز گفت:
– ایشالا چند ماه دیگه تو هم بچه اتو ب*غ*ل می کنی.
هادی- زردی ارثیه؟

romangram.com | @romangram_com